ما تماشاچیانی هستیم ،
که پشت درهای بسته ماندهایم !
دیر آمدهایم !
خیلی دیر ...
پس به ناچار
حدس میزنیم ،
شرط میبندیم ،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است ...
زنده یاد حسین پناهی
در ماضي مستمر و مضارع مستمر "تکيه در کجا قرار مي گيرد؟
جواب: حقيقت اين است که دربارهي فعل و ساختمان آن در زبان فارسي تحقيق دقيقي صورت نگرفته است. از يک سو فعلها را به ساده و پيشوندي و مرکب تقسيم کردهاند و فعلهاي مرکب را داراي دست کم دو جزء اسمي و فعلي (پايه و همکرد يا جزء غيرصرفي و جزء صرفي ) دانستهاند و جز آنها را – اگر پيشوندي نباشد – ساده دانستهاند.از سوي ديگر، فعلها را در همهي انواع آن، يک واژه به شمار آوردهاند و مثلاَ فعل مركب "روي داد" را يک واژه شمردهاند.همچنين گفتهاند: واحد تکيهدار در زبان فارسي واژه است... و هر واژهي مرکب فقط يک تکيه دارد.1يعني واژههاي فارسي – چه ساده و چه مرکب- فقط يک تکيه دارند.اگر اين مقدمات را بپذيريم بايد بگوييم:
الف: هر واژه – چه ساده و چه مرکب- در زبان فارسي يک تکيه دارد.
ب: ماضي مستمر يا مضارع مستمر، يک واژه است.
ج: پس ماضي مستمر يا مضارع مستمر، يک تکيه دارد.
در ماضي مستمر نقلي، تکيهي فعل، "داشتن" روي هجاي آخر است، مثل: داشتهميرفته
مضارع مستمر يا در جريان نيز مانند ماضي مستمر، دو واحد است و لذا داراي دو تکيه. تکيهي جزء اول روي هجاي دوم است و تکيهي جزء دوم روي هجاي اول:دارمميخورم
اکنون بايد پرسيد: آيا ماضي يا مضارع مستمر يک واژهاند يا دو واژه؟
اگر يک واژهاند، پس بايد يک تکيه داشتهباشند. اگر دو واژهاند پس چگونه آنها را جزء فعلهاي ساده به شمارميآوريم؟از اين گذشته، اگر دو واژهاند نقش هر يک چيست؟سرانجام "دارمميروم" يک فعل است يا دو فعل؟
به نظر بنده، ماضي مستمر و مضارع مستمر يک فعل هستند و يک واژهي چند تکواژي به شمار ميروند و يک تکيه دارند، جاي تکيه روي هجاي پيشوند،مي، است: داشتمميآمدم دارمميآيم
2- اسمهايي که نشانهي صفت نسبي "ي" ميگيرند، در ترکيبها اسم هستند يا صفت ؟
ج: افزودن"ي" نسبت به اسم دو حالت پيش ميآورد:
خانه+ گ+ ي= خانگي
خانواده + گ + ي= خانوادگي
اسم + پسوند + پسوند:
مرد + انه + گ+ي = مردانگي
صفت + ه + گ + ي= هفتگي
قيد + گ + ي= هميشگي
پيشوند+ اسم + ميانجي+ پسوند:
بي+ برنامه + گ + ي= بي برنامگي
نتيجه:
ساختمان حاصل مصدر:
1- صفت مفعولي + ميانجي + ي = گرفتگي (مشتق)
2- صفت فاعلي+ ميانجي + ي = گويندگي (مشتق)
3- اسم + ميانجي + ي = خانگي، بچگي (مشتق)
4- قيد + ميانجي + ي= هميشگي (مشتق)
5- پيشوند + اسم + ميانجي + ي = بيبرنامگي، بيمزگي (مشتق)
6- پيشوند + بن ماضي + پسوند+ ميانجي + ي = همبستگي (مشتق)
7- اسم + بن ماضي + پسوند+ ميانجي + ي = تورفتگي، برقگرفتگي، ضربديدگي ( مشتق- مرکب)
8- اسم + پسوند + ميانجي + ي = مردانگي (مشتق)
9- صفت + پسوند + ميانجي + ي = آزادگي، بردگي، جاودانگي، پارگي ( مشتق)
10- صفت + بن ماضي+پسوند + ميانجي + ي = حلالزادگي (مشتق – مرکب)
3. چگونه ميتوان بدون قرار دادن واژه در جمله جاي تكيه را مشخص نمود؟
همانگونه كه در كتاب "زبان فارسي 3" صفحهي 36 آمده است:
در زبان فارسي جاي هجاهاي تكيهدار مشخص است... تكيهي واژههايي كه اسم يا صفت هستند، بر هجاي پاياني واقع ميشود."البته وقتي واژهها را به طور معمولي و پشت سر هم به كار ميبريم، اصلا متوجه نميشويم كه برخي از هجاها را با فشار بيشتر تلفظ ميكنيم. تنها درحالتهاي آگاهانه – يعني وقتي قصد شناخت تكيه را داريم- و يا در آزمايشگاه صداشناسي ميتوان جاي تكيه و فشار مورد نظر بر يك هجاي واژه را معلوم كرد.پس بهتر است كه قواعد تكيه را به خاطربسپاريم و بگويم كه هجاي پاياني اسمها و صفتها تكيه دارند. يا مثلاًَ تكيهي سوم شخص ماضي ساده روي هجاي پاياني آن است.جاي تكيه فعلها و انواع آن، در كتاب راهنماي معلم زبان فارسي3 ص 69 (چاپ1381) آمده است.
4. در بارهي تتابع مضافاليه و مضافاليه مضافاليه توضيح دهيد:
ج: تتابع اضافات يعني اينكه دو يا سه يا . . . مضاف اليه براي هسته در يك گروه اسمي. مانند:خانهي همسايهي من
مضافاليه مضافاليه، وابستهي وابسته است و به هستهي گروه اسمي مربوط نيست. مانند:باغ روستاي احمدآباد
در تتابع اضافات همهي مضافاليهها وابستهي هسته به شمار ميآيند و به آن مربوطند.
متمم اسم
5. چه نوع اسمهايي نياز به متمم دارند؟
همان گونه كه برخي از فعلها گذرا به متمم هستند و با داشتن حرف اضافهي اختصاصي به متمم نياز دارند، بعضي از اسمها نيز از چنين خصوصيتي برخوردارند. فعل مركب "آشتي كردن " از جمله فعلهايي است كه حرف اضافهي اختصاصي دارد:"آشتي كردن با" و بدون متمم، معناي فعل و در نتيجه مفهوم جمله ناقص ميماند. واژهي "جدايي" هم از جمله اسمهايي است كه با داشتن حرف اضافهي اختصاصي "از" به متمم نياز دارد و بدون آن، معناي "جدايي" ناقص خواهد بود:جدايي از دوست دشوار بود." از دوست" متمم است ولي نه متمم فعل ؛ زيرا فعل اسنادي "بود" نيازي به متمم ندارد، بلكه متمم اسم "جدايي" است كه در جملهي بالا نقش "نهاد" دارد.
متمم اسم دربارهي اسم پيش از خود – و به ندرت پس از آن- توضيح ميدهد و معناي آن را تمام ميكند؛ يعني اسمي كه در جمله نفش نهادي، مفعولي، مسندي يا متممي دارد، بدون متمم خود ناقص ميماند و حرف اضافه هم جزء ذات آن اسم است:«انتقاد از نارساييها لازم است.»نارساييها متمم است ولي نه متمم فعل، بلكه متمم اسم" انتقاد" كه در اين جمله نقش نهادي دارد.
نمونههاي ديگر:
كاسه پر از آب است. ( آب متمم صفت كه در جاي اسم نشسته و نقش مسندي دارد)
مبارزه با استعمار تاريخ طولاني دارد. ( متمم مبارزه در نقش نهاد)
او به جنگ با دشمن پرداخت. (دشمن متمم اسم جنگ است كه در اين جمله نقش متمم دارد ----- متمم اسم)
جدايي از او براي من دشوار بود. ( او متمم اسم "جدايي" است كه نقش نهادي دارد و "من" متمم "او" است كه نقش متممي دارد----- متمم متمم است.)
رييس جمهور مصاحبه با خبرنگاران را پذيرفت.(خبرنگاران متمم اسم "مصاحبه" است كه نقش مفعولي دارد---- متمم مفعول)
نكتهي مهم: متمم اسم با اسم خود مجموعاً يك نقش دارد و در جايگاه يك نقش اصلي مينشيند. به همين دليل، با وجود اجباري بودن متمم اسم و لزوم آن در جمله، مستقل به حساب نميآيد و از اجزاي اصلي جمله شمرده نميشود.
جملهي : كاسه پر از آب است.
سه جزئي مسندي است و متمم "آب" با حرف اضافه جزئي از گروه اسمي "پر" به شمار ميرود كه نقش مسندي دارد. همچنين:«انتقاد از نارساييها لازم است.»"انتقاد از نارساييها" نهاد جمله است و متمم "نارساييها" جايگاه مستقل ندارد.
تعداد اجزاي جمله را فقط فعل تعيين ميكند.گاه متمم اسم را ميتوان به وابستهي يسين (صفت يا مضاف اليه) تبديل نمود:رئيس جمهور در يك مصاحبهي مطبوعاتي اعلام كرد....
مصاحبهي مطبوعاتي= مصاحبه با مطبوعات.
انتقاد از نارساييها لازم است.
انتقاد نارساييها لازم است.
مضافاليه
تعدادي از اسمهاي متممخواه:
نزاع با گفتگو با صلح با مناظره با
جنگ با مناقشه با نبرد با سازش با
رو بوسي با مقابله با وداع با دعوا با
مدارا با مسابقه با معامله با
فعل مركب
7 - راه تشخيص فعل مركب از ساده چيست؟
ج- براي تشخيص فعل مركب از ساده چند راه وجود دارد كه هر يك در جاي خود مفيد و كارگشا است. قبل از ذكر اين شيوهها نكتهاي به تأكيد تمام يادآوري ميكنيم و آن توجه به فعل در زنجيرهي جمله است. فعل را به طور مجرد و خارج از جمله بررسي نكنيم، چه بسا فعلي در يك جمله ساده باشد و همان فعل در جملهي ديگر، در هم نشيني با اجزاي متفاوت، مركب به شمارآيد. اما راههاي تشخيص :
1. در جملههاي چهارجزئي مفعولي- متممي، اگر پيش از فعل اسم يا صفتي باشد كه نه مفعول است و نه متمم،قطعاًباجزء فعلي، يك فعل مركب به شمارميآيد. مثال:
1. احمد پول را از من قرض گرفت.
نهاد مفعول متمم فعل مركب
تهمينه نام سهراب را براي پسرش انتخاب كرد.
نهاد مفعول متمم فعل مركب
سارق پولها را از بانك سرقت نمود.
فعل مركب
2- در جملههاي چهار جزئي متمم – مسندي يا مفعولي – مسندي نيز اگر جزء غيرصرفي (پايه) نقش متمم يا مسند نداشتهباشد، حتماً جزئي از فعل مركب است:
مردم از پوريايولي به عنـــــوان پهلوان نام ميبردند.
نهاد متمم گروه حرف اضافه مسند فعل مركب
من او را عاقل گمان كردهبودم.
نهاد مفعول مسند فعل مركب
3- عبارتهاي كنايي داراي فعل- كه اجزاي آن امروزه تك تك معناي خاصي دارد كه با معناي كل عبارت كاملاً متفاوت است- هميشه فعل مركب هستند.
او دست به عصا راه ميرود (= احتياط ميكند)
نهاد فعل مركب
جملهي بالا دو جزئي است.
او به من فخر ميفروشد. (=ناز ميكند يا غرور دارد)
نهاد متمم فعل مركب
4- مفعولپذيري : اگر در جملهاي مفعول همراه با نشانهي خود بيايد، فعل داراي جزء اسمي يا صفتي حتماً مركب است:
احمد اين كتاب را مطالعه كرد.
فعل مركب
دزد پولها را سرقت نمود.
فعل مركب
در جملهي «دزد پولها را به سرقت برد.»فعل جمله ساده است و "به سرعت" متمم قيدي و قابل حذف است: دزد پولها را برد.
5- هم معنايي با "گرداند"
اگر بتوانيم فعل يك جمله را با " گرداند" عوض كنيم به طوري كه معناي جمله تغير نكند، فعل حتماً ساده و جزء پيش از آن "مسند" است، مثال:شاعر، مجلس را گرم نمود. (گرداند) طوفان خانهها را خراب كرد.( =گرداند)
نقشههاي ما را نقش برآب ساخت. (=گرداند)
6- منفي ساختن فعل و افزودن "هيچ" "ي" پيش و پس از جزء غير صرفي(پايه):
اگر باز هم در ساده يا مركب بودن فعل ترديد داشتيم، بايد آن را منفي كنيم و پيش و پس از پايه " هيچ" و وابستهي پسين"ي" بيفزاييم، اگر جمله معنا داشت، فعل حتماً ساده است و در غير اين صورت، مركب خواهد بود. مثلاً:احمد براي پيروزي خود تلاش كـــــرد.
مفعول فعل ساده
ممكن است بگوييم : فعل "كوشش كرد" مركب است زيرا مترادف با فعل "كوشيد" است كه خود ساده به حساب ميآيد. اما اين نظر، درست نيست. هر فعلي كه يك مترادف ساده داشته باشد، ساده نيست. جملهي بالا را منفي ميكنيم:احمد براي پيروزي خود هيچ تلاشي نكرد. (= انجام نداد)
دربارهي جملهي : من درس را ياد گرفتم" نميتوانيم بگوييم: من درس را هيچ يادي نگرفتم.
ميبينيم كه ملاك گسترشپذيري (وابستهپذيري ) در اين جا ديده ميشود و بعد از "كوشش" وابستهي "ي" آمده است و جمله هم معناي كاملاً درست و رايجي دارد. چرا بايد از ملاك وابستهپذيري فقط در ساختهاي مثبت استفاده كنيم؟اگر فعلي در شكل مثبت خود مركب باشد،بايد در شكل منفي و ديگر ساختها هم مركب بماند. فراموش نكنيم فعل مركب، آن است كه مصدر مركب داشتهباشد و بن مضارع آن نيز به صورت مركب رايج باشد.
نكتهي مهم ديگر آن است كه برخي به جزءغيرصرفي (پايه) وابستهاي ميافزايند و ميگويند : معنا دارد. اما معناداري به تنهايي كافي نيست، فعل بايد كاربرد عام داشته باشد و رايج هم باشد.
7- جانشينپذيري
اگر در ساده يا مركب بودن فعلي در جمله ترديد داريم، ميتوانيم قسمت فعلي را با فعل هممعناي آن عوض كنيم تا ترديد ما برطرف شود. مثال:الف: احمد حرف جالبي زد.
ب: احمد حرف جالبي گفت.
پ : احمد حرف جالبي بر زبان آورد.
مي بينيم فعلهاي "گفت" و "بر زبان آورد" معادل و هممعناي فعل "زد" است. پس فعل "زد" در جملهي الف ساده است. توجه به نظام معنايي و كاربرد ها و معاني متفاوت يك فعل در جمله در تشخيص ساده و مركب بودن آن، ضروري و روشنگر است.مثال ديگر:
الف: او با من مصاحبه كرد.
ب: او با من مصاحبه انجام داد.
فعل "كرد" در جملهي الف به معناي "انجام داد" است و ساده به شمار ميرود.
همانگونه كه اگر فعلي به معناي "گرداند" يا "گشت " (= شد) باشد، فعل ربطي و اسنادي (مسند خواه) محسوب ميشود، فعل "كرد" كرد نيز اگر به معناي "انجام داد" باشد، هميشه ساده و گذرا به مفعول است و جزء پيش از آن (اسم يا صفت) مفعول جمله به شمار ميآيد.
مثال ديگر:
الف: احمد سوگند خورد.
ب: احمد سوگند ياد كرد.
پ: احمد سوگند به جاي آورد.
فعل "خورد" در معناي "به جاي آورد" و "ياد كرد" آمده و ساده است و "سوگند " مفعول آن شمرده ميشود.
اغلب، نقش مفعول با فعل خود، با فعل مركب اشتباه ميشود. يعني مفعول جمله را جزء اسمي يا صفتي (پايه) فعل ميپندارندو خطا در همين جاست. اگر نتوانستيم با قاعدهي جانشيني و معادل معنايي، جزء پيشين فعل را مفعول به حساب آوريم، فعل ما مركب خواهد بود.گاهي نيز -به ندرت – جزء پيشين، متمم اسم است؛ مانند:کودک زمين خورد = کودک به زمين خورد = کودک به زمين افتاد.
فعل "خورد" ساده است و "زمين" نقش متممي دارد که نقشنماي آن به قرينهي معنوي حذف شده است.منظور از ساختگرايي و پرهيز از معنيگرايي نيز دقيقاً به اين معناست که :
1- فعلها را بايد در ساختمان جمله بررسي کرد نه خارج از آنها.
2- به کاربردهاي گوناگون فعل در جمله توجه نمود.
3- نشانههاي لفظي (نقش نماها ) اهميت دارند و استثناپذير نيستند.
براي مثال : نشانهي "را" هميشه و همه جا – در زبان فارسي معيار امروز- نقشنماي مفعول است و معناي آن مورد نظر نيست. در جملهي "پرستار کودک را غذا داد" "کودک" مفعول اول جمله و "غذا" مفعول دوم آن است و جمله دو مفعولي شمرده ميشود. نبايد بگوييم "را" يعني "به" و جمله در اصل چنين بوده است:" پرستار به کودک غذا داد.
آن چه اهميت دارد شکل فعلي جمله و قاطعيت نقشنماي مفعول است. هم چنين جملهي "دلم گرفت" با جملهي "احمد حقش را گرفت" يا "پليس دزد را گرفت" تفاوت دارد، در جمله ي اول "گرفت" يعني "غمگين شد"، در جملهي دوم "گرفت" يعني "به دست آورد" . در جملهي سوم " گرفت" يعني "دستگير کرد".فعلها تفاوتهاي معنايي دارند و يک فعل به حساب نميآيند."گرفت" جملهي اول ناگذر و در جملهي بعدي گذرا به مفعول است..در دستور مبتني بر ساختگرايي، تعيين نقش و معناي يک واژه به هم نشيني آن با ديگر واژه ها بستگي دارد که به آن ارتباط افقي يا ساختاري ميگويند.مثال:
الف: سرم به سنگ خورد.
ب: لباسش به من خورد.
پ: کودک شير خورد.
در جملهي الف "سرم به سنگ خورد" يک جملهي کنايي و مجموعاً يک فعل مرکب است و نهاد آن "من" بوده که حذف شده است.درجملهي "ب" لباس نهاد جمله، "من" متمم و "خورد" فعل آن و ساده است؛ يعني اندازه شد.در جمله ي "ب" "خورد" يعني نوشيد و اين معنا از همنشيني آن با کودک و شير پيدا ميشود.در جملهي الف، همنشيني فعل "خورد" با سر و سنگ، فعل مرکب کنايي ساخته است.در جملهي ب، همنشيني "خورد" با لباس، فعل سادهي گذرا به متمم پديد آورده است. در جمله ي پ هم نشيني "خورد" با شير و کودک، فعل را ساده و گذرا به مفعول نموده است.
از دو ملاک "وابستهپذيري و نقشپذيري سخن نميگوييم زيرا شرح آن در کتاب درسي آمده است.
به طور خلاصه :براي تشخيص فعل ساده از مرکب بايد سه نکته را مهم دانست:
1- توجه به معيار صرفي يعني استفاده از قاعدهي جانشينپذيري.
2- يعني هم به جاي فعل مورد نظر فعلهاي مناسب ديگر قرار دهيم و هم به جاي جزء غيرصرفي يا پايه (اسم/ صفت) نمونههاي ديگر بياوريم.
3- مثال : او مرا خسته کرد
بيچاره
خفه
ناتوان
مقروض ....
عوض کردن محتواي مسند و آوردن نمونههاي ديگر جمله را بيمعنا نميسازد. پس فعل ما ساده است. اگر مرکب بود، نميتوانستيم جزء پيشين آن را تغيير دهيم. در فعل مرکب دو جزء اسمي و فعلي تجزيهپذير و قابل جداسازي و جانشينسازي نيستند، مثال:حادثهي تلخي روي داد.به جاي "روي " هيچ واژهي ديگري نميتوان آورد که معناداري جمله را حفظ کند؛ جز در يک مورد که آن هم "رخ" است و اين واژه با "روي" در اين جمله کاربرد يکسان دارد. پس فعل ما مرکب است.
2- توجه به معيار نحوي، يعني استفاده از قاعدهي هم نشيني و نظاممعنايي در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل (نقشپذيري و وابسته پذيري جزء پيشين فعل)
3- توجه به معيار اوايي، يعني استفاده از عوامل زبرزنجيري و درنگ در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل. اگر فعل جمله مرکب باشد، چون يک واژه به شمار ميرودپس يک تکيه دارد. اگر بتوانيم پس از جزء پيشين فعل مکث يا درنگ کنيم، حتماً غعل ما ساده خواهد بود.براي اين که بدانيم مکث يا درنگ چگونه در تشخيص ساده يا مرکب بودن فعل دخالت دارد از يک شيوهي ساده و علمي استفاده ميکنيم:استفاده از نقش تبعي "تکرار:
او مرا بيچاره کرد بيچاره
من همه چيز را خراب کردم خراب
اگر فعل ما مرکب بود، هرگز نميتوانستيم قسمتي از آن را بعد از فعل تکرار کنيم. در نقش تبعي، مسندي که بعد از فعل ميآيد به جمله پايان ميدهد و بعد از آن بايد کاملا درنگ نمود و ساکت شد. اما نميتوانيم بگوييم:
حادثهي بدي روي داد روي
او مرا درک نميکند درک
اکنون بر فراز ايوانها قرار داريم قرار
http://www.adab3.blogfa.com/post-13.aspx

گرامی باد ۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم فردوسی
كودكي فردوسي و شكل گيري شاهنامه
فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است. همانطور كه گفته شد وي دوران کودکي و جواني را در خانواده اي که همه دهقان و ايراني پاک نژاد بودند؛ در فضايي سرسبز و آرام به تحصيل علم و ادب گذراند. علاقه او به داستان هاي كهن باعث مي شد تا گهگاه طبع خود را در سرودن تاريخ ايران قديم آزمايش كند اما در آن زمان هيچ کس باور نمي کرد که اين سروده هاي پراکنده ادامه يابد و به يک اثر عظيم حماسي به نام «شاهنامه» تبديل شود.
در عهد سامانيان در قرن چهارهم هجري، جمع آوري و تأليف سرگذشت پادشاهان قديم ايران رونق به سزايي يافت. اين کتاب ها که به شاهنامه معروف بودند به نثر نوشته شده بود و پيش از آن که از ميان بروند، منبع و مأخذ برخي از کتاب هاي منثور و منظوم تاريخي در زبان فارسي و عربي قرار گرفت. جامع ترين آنها شاهنامه منثور ابومنصوري نام داشت که به فرمان «ابومنصور محمدبن عبدالرزاق» حاکم طوس، در حدود سال 346ه.ق به دست جمعي از مورخان و نويسندگان جمع آوري و تدوين گرديد. اين کتاب، مأخد مهم فردوسي در نظم شاهنامه است.
پيش از آن که فردوسي، به شاهنامه سرايي بپردازد، «دقيقي» که از شاعران بزرگ و همسال فردوسي است به نظم شاهنامه روي آورده بود. وي تنها هزار بيت از داستان گشتاسب و ارجاسب توراني را سروده بود که در سن کمتر از چهل سالگي به دست غلامش کشته شد. فردوسي علت قتل او را «خوي بد» ياد مي کند و چينن مي گويد:
جوانيش را خوي بد يار بود همه ساله تا بد به پيکار بود
بدان خوي بد جان شيرين بداد نبود از جهان دلش يک روز شاد
يکايک از او بخت برگشته شد به دست يکي بنده بر کشته شد
پس از قتل دقيقي، دوستان فردوسي که قوت طبع شاعري او را پيش از اين آزموده بودند نزد وي آمده و او را به ادامه کار تشويق کردند؛ اما وي منبع و مأخذي در اختيار نداشت که بتواند از روي آن به نظم شاهنامه بپردازد؛ از اين رو اين شاعر خستگي ناپذير و سخت کوش براي تهيه اين منابع به شهرهاي بخارا، مرو، بلخ و هرات سفر کرده و با يک تحقيق ميداني و گسترده، داستان هاي باستان را از سينه پيران جهان ديده بيرون کشيد و آن ر ا به نسل هاي پيش ازخود تقديم کرد.
بپرسيدم از هر کسي بي شمار نترسيدم از گردش روزگار
و اين در حالي بود که آتش جنگ همه جا شعله ور و راه ها پر خطر بود.
زمانه سراي پر از جنگ بو د به جويندگان بر جهان تنگ بود.
بزرگ ترين لذت بزرگان علم و ادب زماني است که بتوانند نتيجه تلاشهاي علمي و ادبي خود را ببيند و آثاري گران سنگ و ارزشمند از خود به يادگار گذارند. همچنين بزرگ ترين نگراني آنان هنگامي است که موانع و مشکلاتي خواسته يا ناخواسته در اين راه پيش آيد و نتوانند کار بزرگي را که آغاز کرده اند به پايان برند. فردوسي نيز چنين بود. او هميشه اين نگراني و دغدعه خاطر را داشت که مبادا او هم همانند دقيقي که چهل سالگي از دنيا رفت با مرگي نا به هنگام روبه رو شود و نتواند کار بزرگي را که با عشق و علاقه آغاز کرده به فرجام رساند؛ از اين رو از خداوند مي خواست که آن قدر زنده بماند که بتواند شاهنامه را که خود آن را «نامه شهر ياران پيش» ناميده بود به نظم درآورد.
همي خواهم از دادگر يک خداي که چندان بمانم به گيتي به جاي
که اين نامه شهر ياران پيش بپيوندم از خوب گفتار خويش
دعاي او متسجاب شد و در سن 71 سالگي، شاهنامه را به پايان رساند و در سن 82 سالگي نيز جهان فاني را وداع گفت.
اگر چه فردوسي در خانواده اي به دنيا آمد که به قول نظامي عروضي صاحب آب و زمين بودند و او بدين سبب از امثال خود بي نياز بود؛ اما هر چه داشت همه را در راه تدوين شاهنامه خرج کرد و خود گرفتار فقر و تهيدستي گرديد. در اين زمان يکي از امراي قدرشناس طوس او را از نگراني معاش و اندوه فقر رهايي بخشيد و تحت حمايت خود قرار داد؛ اما ديري نپاييد که اين حامي قدرشناس به وضع نامعلومي ناپديد شد. بعد از آن بود که ديگر فردوسي روي آسايش نديد و فقر، سايه سياه و سنگين خود را تا پايان عمر بر سر راه او انداخت
الا اي برآورده چرخ بلند چه داري به پيري مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتي به پيري مرا خوار بگذاشتي
«هرچه زودتر برآيد؛ دير نپايد».
اين سخن از سعدي شيرازي است يعني چيزي که با شتاب انجام يابد ماندگار نمي ماند. بعضي از شاعران و نويسندگان که بي تأمل و انديشه، سخن مي سر ايند و به قدري آثارشان بي پايه و بي مايه است که به قول نظامي عروضي «پيش از خداوند خود بميرد» اما فردوسي اين شاعر توانمند ايران، از کساني بود که عشق و تلاش را به هم آميخت و با فقر و تنگدستي در آويخت و سي سال رنج برد و دود چراغ خورد تا توانست اثري پايدار و ماندگار از خود به يادگار گذارد.
بسي رنج بردم در اين سال سی عجم زنده کردم بدين پارسي
نميرم از اين پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
فردوسي در سن کهولت نيز خود را بازنشسته نپنداشت و هستي خود را در اين راه گذاشت و تا دستانش توان نوشتن داشت قلم را کنار ننهاد و حاصل رنج سي ساله خود را در سال 400 هجري و در سن 71 سالگي به جامعه ادبي وهنري ايران زمين تقديم کرد تا در سن 82 سالگي نيز به پيرايش و آرايش آن پرداخت.
فردوسي پس از تکميل شاهنامه و بازنگري در آن، تصميم گرفت آن را به سلطان محمود غزنوي تقديم کند، تا با پاداشي که از اين راه مي ستاند هم خود را از فقر و تهديدستي برهاند و هم کتاب را از گزند حوادث مصون دارد. وي بدين منظور از طوس به غزنين آمد، و به دربار محمود بار يافت، اما بر خلاف انتظار، مورد بي مهري سلطان قرار گرفت. فردوسي خشم آلود از کاخ بيرون شتافت و به گرمابه رفت و همه درهم هايي را که دريافت کرده بود بين کارکنان حمام تقسيم کرد و شبانه به هرات گريخت. فردوسي مدت ها به هجو سلطان محمود پرداخت و در مذمت او شعر سرود.
علت بي توجهي سلطان محمود به فرودوسي
درباره اين که چرا سلطان محمود به فردوسي بي اعتنايي کرد گفته اند: فردوسي از پيروان اهل بيت بود و سلطان محمود را با شيعيان ميانه اي نبود. نظامي عروضي مي گويد: سلطان محمود مردي متعصب بود و اطرافيان وي که با فردوسي دشمن مي داشتند به سلطان گفتند که او مردي رافضي (شيعه) است و اين بيت هار ا دليل رفض (و شيعه بودن) اوست.
يکي از دلايلي که فردوسي مورد بي مهري سلطان محمود قرار گرفت اين بود که او شاعر درباري نبود. سلطان محمود انتظار داشت که او هم مانند ديگر شاعران، جيره خوار درگاه او باشد و جز به ستايش او به کارديگري نپردازد. او انتظار داشت که فردوسي هم همانند فرخي، عنصري و عسجدي در مدح او قصيده ها بسرايد و زندگاني او را به نظم درآورد، اما فردوسي نه تنها شاعر مديحه سراي مزدبگير نبود بلکه به عکس گاه بيت هايي گفته بود که به سلطان محمود کنايه مي زد. از جمله از زبان «رستم فرخزاد» قرن او را که قرن چهارم هجري است اين گونه پيش بيني کرده بود:
بدانديش گردد پدر بر پسر پسر بر پدر همچنين چاره گر
بر اين ساليان چارصد بگذرد کزين تخمه گيتي کسي نسپرد
شود بنده بي هنر شهريار نژاد و بزرگي نيايد به کار
زيان کسان از پي سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش
بريزند خون از پي خواسته شود روزگار مهان کاسته
سلطان محمود غرنوي، ابتدا فردوسي را مورد بي مهري قرار داد و دل او را ر نجاند، اما سال ها بعد درصدد برآمد ازاين شاعر دل شکسته دل جويي کند؛ از اين رو هدايايي فراهم کرد و گفت: با شتر سلطاني به طوس برند و از او عذر خواهند؛ اما اقبال با اين شاعر همراه نبود. نظامي عروضي گويد: هداياي سلطان به سلامت به شهر «طبران» رسيد، وقتي شتر از دروازه «رودبار» وارد مي شد، جنازه فردوسي از دروازه «رزان» بيرون مي رفت. گويند از فردوسي دختري ماند سخت بزرگوار، خواستند هداياي سلطان را بدو سپارند، قبول نکرد و گفت بدان محتاج نيستم. فردوسي پس از 82 سال زندگي شرافتمندانه و افتخار آميز در سال 411ه. ق غريبانه وفات يافت و دخترش عزت و بلند طبعي او را کامل کرد و اين چنان مقتدرانه از هداياي مادي سلطاني چشم پوشيد و افتخاري بر افتخارات پدر افزود.
وقتي خبر مرگ فردوسي و رد هداياي او توسط دخترش به گوش سلطان محمود غزنوي رسيد، دستور داد تا با آن هدايا کاروان سرا و آب انباري در بين راه نيشابور و مرو بنا کند. امروز پس از گذشت هزار سال که از مرگ فردوسي مي گذرد نه از کاروان سرا اثري است و نه از «سلطان سرا»؛ نه از کاخ نشاني است و نه از کاخ نشين؛ اما کاخي که فردوسي بنا کرد نه تنها با گذشت روزگاران ويران نگرديد بلکه بر آبادي و استحکام آن افزوده گشت.
زندگي را شايد
غنچه تفسير كند وقت شكفتن به درخت .
زندگي را شايد
ماه تعبير كند در دل شب هاي سياه .
زندگي را شايد
مرگ معنا بخشد در جهاني ديگر .
زندگي از نظر من اما :
رفتن و آمدن از مدرسه است ،
پيشه ام كاشتن معرفت است ؛
ادامه مطلب
پروین اعتصامی در سال 1285 هجری شمسی در خانواده ای دانش پرور و اهل قلم به دنیا آمد . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زیر نظر معلمین خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکاییها فراگرفت.
ذوق سرشار و وجدان بیدار پروین با آشناییش به فنون ادب درهم آمیخت و وی را در زمان حیات کوتاه خود به جایگاه بلندی رساند.
دیوان پروین ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شیوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پریشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.
مناظره میان گل و گیاه ، نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، مور و مار، دیگ و تاوه ، مست و هشیار .....که با طنزی لطیف همراه است ، گویای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسیم فساد و تزویر اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراین شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی به حساب می آید.
پروین رمز عظمت و بزرگی انسان را در گرو تربیت یافتن در دامان مادر می داند و می گوید:
اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان.
به گاهواره مادر بسی خفت ،
سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان.
پروین زنی صریح اللهجه و صادق بود که اعتقاد داشت باید از سر جان به جانبداری از حقیقت برخاست و سخن حق را به هر قیمتی به زبان جاری کرد :
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام!
پروین پادشاهان ستمگر را به گرگ هایی تشبیه نموده که لباس شبان بر تن کرده اند و در جایی از زبان پیرزنی
می گوید:
ما را به چوب و رخت شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست!
پروین در سال 1320 هجری شمسی دیده از جهان فروبست.


