تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دامغان

استاد محترم‌ 


آن‌روز هم‌گذشت‌، هر گونه‌اي‌كه‌بود
بي‌نور، بي‌صفا، بي‌نغمه‌، بي‌سرود

از صبح‌تا به‌شب‌، چندين‌كلاسِ درس‌
همچون‌هميشه‌سرد، بي‌اوج‌و بي‌فرود


«استاد محترم‌ »كم‌ كم‌ قدم‌ قدم‌
آمد به‌خانه‌اش‌، دلخسته‌و خمود

كبريت‌شعله‌زد، سيگار را گرفت‌
افتاد روي‌مبل‌، گم‌شد ميان‌دود

«امروز جمعه‌بود، رفتي‌كجا، پدر؟»
مي‌گفت‌دخترش‌، با حسرتي‌كبود

«امروز جمعه‌بود، رفتي‌كجا، پدر؟»
مي‌گفت‌دخترش‌، با حسرتي‌كبود

انگار دخترك‌، در ازدحام‌ دود
تنها براي‌خود، مي‌گفت‌و مي‌شنود

از جيع‌دخترك‌، چُرتِ پدر شكست‌
آن‌قفل‌بسته‌را، فرياد او گشود

با صد غرور كور، گفتش‌: «پيام‌نور»
در چشم‌او ولي‌، نوري‌نمانده‌بود


در ذهن‌خسته‌اش‌، از حرف‌تازه‌اي‌
نوري‌نمي‌دميد، راهي‌نمي‌نمود

 

قسط‌ كدام ‌وام‌؟ وام‌كدام‌ بانك‌؟...
فردا چه‌مانده‌است‌، از من‌به‌يادبود؟!

يادش‌به‌خير باد، آن‌روزهاي‌سبز!
اي‌كودكي‌سلام‌! اي‌كودكي‌درود»

پل‌زد به‌كودكي‌، امّا ميانِ راه‌
خواب‌دوباره‌اي‌، استاد را ربود

در خواب‌خسته‌ديد، توليد علمي‌اش‌
از جنس‌درد و داغ‌، چندين‌مقاله‌بود!

فردا كه‌شنبه‌بود، آغاز هفته‌بود...
از نو كلاس‌و درس‌، از بانگ‌ صبحِ زود

كو نور زندگي‌؟ شور تپندگي‌؟...
كو حرف‌تازه‌اي‌؟ كو كشف ‌و كو شهود؟


فردا دوباره‌درس‌، فردا دوباره‌كار
فردا دوباره‌آه‌! فردا ولي‌چه‌سود؟!
 

                              از: کاووس حسن لی

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 5 بعد از ظهر | لینک ثابت |