داستان سیاوش از منظر عرفان
اشاره:
داستان سياوش در ظاهر هيچ نيست الّا جنگ ميان زشت و زيبا، حسن و قبح، نيك و بد، خير و شر، عقل و جهل كه رستم، سياوش، پيران و همفكرانشان شاخصترين نمادهاي نيكي و خير و... عقلاند، و افراسياب، گرسيوز، سودابه و همنظرانشان بارزترين نماد زشتي و شرّ و... جهلاند.
اما اگر قائل به رمزي بودن اين داستان شويم و باطني براي داستان مذكور در نظر بگيريم و چون مولانا بر اين باور راستين باشيم كه
هست اندر باطن هر قصهاي
خردهبينان را ز معني حصهاي
و با اين باور اگر صورت افسانه را بشنويم و دانه را از كاه جدا كنيم ميتوانيم مطمئن باشيم كه يكي ديگر از داستان هاي شاه نامه كه از تاب عرفاني برخوردار است داستان سياوش ميباشد.
چنان كه پيش از اين در داستان رستم و سهراب بيان شده كه سهراب نماد نفس اماره ی رستم است، سهرابي كه لبريز از غرور و سركشي و جاهجويي بود، فرزندي كه با مادر به درشتي سخن ميگفت و نشان پدر ميجست، سهرابي كه قصد نابودي افراسياب و كاووس را كرده بود و فرمان روايي بر عالم را در سر ميپروراند. ليكن رستم در سلك سلوك خود بر او چيره گشته و او را چون اژدهايي كه در اسارت برف فراق افتاده باشد افسرده و بيقدرت ساخت، و بر اين اساس نفس مطمئنه ی رستم عرصه را مناسب جولان و رشد و تعالي خود مييابد، لذا سياوش كه نماد نفس مطمئنه ی رستم است، در پناه و تحت تربيت وي قرار ميگيرد و با گذشت زمان رستم او را به كمال ميرساند، آنگاه به نزد كاووس ميآورد. هرچند بايد گفت: در حقيقت اين رستم است كه در مسير سلوك كمال يافته و نزد كاووس آمده تا براي ادامه ی سلوك خويش دستورات لازم را اخذ و اقتباس كند.
رستم در مرتبه ی ولايت و انتخاب سياوش جهت تربيت
وقتي كه رستم از كشتن سهراب (كه نماد و سمبل نفس امّاره ی اوست) سربلند و پيروز برآمد، پيروزي او از منظر عرفان بدين معنا بود كه وي ابراهيموار بت نفس را شكسته و حال وقت آن رسيده است كه كاووس او را ولايت بخشد. چنان كه حضرت ابراهيم(ع) آنگاه كه از تمامي آزمايش ها و شكستن بت ها پيروز و سربلند برآمد حضرت حق خطاب به حضرتش فرمود : «انّي جاعلك للناس اماما» يعني تو را به پيشوايي و رهبري مردمان برگزيديم. بنابراين زمانيكه رستم پيش كاووس حاضر شده و
چنين گفت كاين كودك شيروش
مرا پرورانيد بايد به كش
چو دارندگان تو را مايه نيست
مر او را به گيتي چو من دايه نيست
بسي مهتر انديشه كرد اندر آن
نيامد همي بر دلش آن گران
تا اين كه كاووس،
به رستم سپردش دل و ديده را
جهان جوي پور پسنديده را
اين جاست كه بايد اقرار كرد، اگر قائل نباشيم كه اين داستان نمادين و رمزي است خندهدار است پذيرش اين كه پادشاهي صاحب نفوذ و قدرتمند از دادن نوش دارو براي سلامت جان فرزند پهلواني بيبديل دريغ ميكند و در حقيقت پهلوان را دشمن درجه يك خود ميسازد؛ اما از سپردن فرزند دل بندش هيچ نميانديشد و حتي احتمال نميدهد كه فرزندش به قصد قصاص به بهاي خون سهراب به دست رستم هلاك گردد.
بر اين اساس نگارنده بر اين باور است كه سياوش نماد نفس مطمئنه ی رستم است كه با كمكها و راهبردها و دستوری كه پير طريقتش (كاووس) ميدهد از گير و دار نفس امّارهاش آزاد شده به رستم سپرده ميشود چرا كه رستم با كشتن سهراب آزموده شده است و به مقام امامت (والي) رسيده است. او اكنون لايق آن است كه بر نفس خويش امام باشد و اين را پير او (كاووس) به آزمايش و به شهود دريافته است. البته ولايت رستم، ولايت صغري و ناسوتي است چون «ولايت صغري مؤمنان و عارفان راست.» به تعبير ديگر رستم والي است چنان كه «ابن عربي گويد: والي و امام براي ولايت منصوب شده است، و از آن رو والي نامند كه اموري را كه به وي ارتباط دارد بدون سستي و اهمال سرپرستي و اداره ميكند»
كاووس نماد قبله ی حاجات سودابه و قطب طريقت رستم است
قبله و قطب در اصطلاح عرفا تقريباً نقشي مشابه و هم سان دارند چرا كه قبله در منظر عارفان عبارت است از كسي كه حاجتمندان بدو روي آورند. يعني كسي كه محل توجه دل ها بوده اگرچه قبله ی حقيقي وجه حق و جمال مطلق است چنان كه حضرتش فرموده است: «فاينما تولّوا فثم وجه الله» به هر طرف روي كنيد به سوي خدا روي آوردهايد.
قطب نيز از نظر عارفان عبارت است از كسي كه اهل حل و عقد و مرشدي واجب الاطاعة باشد.قطب آن است كه «ملاك و مدار چيزي، شيخ و مهتر قوم، كسي كه مدار كارها به وجود او باشد. قطب را از آن جهت قطب گويند كه دل هاي مريدان و سالكان به دور دل او كه انسان كامل است، ميچرخد و يا به عبارتي مريد دانه ی خود را در انبان ارادت، تسليم مراد ميكند، تا در آسياي محبّت و ولايت او نرم شود و از قشر و زاويه برهد و به روغن حقيقت رسد. قطب كه غوث هم ناميده ميشود كسي است كه در عالم در هر زماني، موضع نظر الهي است.»
كاووس هم دقيقاً نقش مذكور را دارد. او پادشاه ايرانزمين است و محور رجوع ملّت ايران امور كشور ايران گرد وجود او ميچرخد و به قوت عقل و درايت او به حياتش ادامه ميدهد، اوست كه احتياجات و نيازهاي مردمان را برطرف مينمايد، به تعبير ديگر قبله ی حاجات ملت ايران است. به همين دليل رستم نوشدارو را از او ميطلبد و سياوش را از او ميگيرد.
هم چنين سودابه براي دست يازيدن به سياوش و كشيدن او به شبستان خويش به كاووس رجوع ميكند و بعد از تعريف و تمجيد از وي و سياوش، خواستهاش را ابراز ميدارد و ميگويد:
فرستش به سوي شبستان خويش
برِ خواهران و فغستان خويش
بگويش كه اندر شبستان برو
بر خواهران هر زمان نوبهنو
نمازش بريم و نثار آوريم
درخت پرستش به بار آوريم
كاووس نيز، هم نياز رستم را برطرف كرده و سياوش را بدو ميسپارد و هم به خواسته ی سودابه عمل نموده و سياوش را به شبستان وي روانه ميكند زيرا كه او قبله ی حاجات سودابه و قطب طريقت رستم است.
البته نكته ی قابل توجه در اين جا اين است كه چگونه ميشود پذيرفت كه شخصي هم قبله ی حاجات ابليسيان باشد و هم قطب طريقت عارفان و...؟
پاسخ اين است كه از نظر عرفان قطب، انسان كامل است و انسان كامل خليفةالله است بنا بر این وقتي كه خداوند تبارك و تعالي در جواب خواسته ی ابليس كه گفت: «رب فانظرني الي يوم يبعثون» پروردگارا پس مرا تا روز قيامت مهلت و طول عمر عطا فرما ـ با اين كه قسم خورد، «فبعزتك لا غوينّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين» به عزتت قسم به جز بندگان مخلَصت همه را گمراه خواهم كرد ـ حضرت حق به او مهلت ميدهد و ميفرمايد: «فانك من المنظرين ٭ الي يوم الوقت المعلوم» آري تو را تا به وقت معيّن و روز معلوم مهلت خواهد بود.
در حالي كه خداوند «الرحمن الرحيم» است و:
انبيا گفتند نوميدي بد است
فضل و رحمت هاي باري بيحد است
از چنين محسن نشايد نااميد
دست در فتراك اين رحمت زنيد
رحمت بيحد روانه هر زمان
خفتهايد از درك آن اي مردمان
بنابراين خليفه ی خدا نيز ميتواند، هم نياز ابليسيان را برآورده سازد و قبله ی حاجاتشان باشد و هم خواسته ی مؤمنان و عارفان را برطرف نموده و پير مغانشان باشد.
سودابه نماد ابليس است
ابليس جزء ملائكه باشد يا نه در بحث ما چندان فرقي نميكند؛ مهم اين است كه ابليس طبق فرموده ی قرآن به علت اين كه از دستور خداوند سرپيچي كرده و اطاعت امر خداوند نكرد، از مقام قرب حضرت حق با فرمان «فاخرج انّك مِن الصاغرين» رانده شد.
ابليس پس از رانده شدنش سوگند ياد كرد كه نسل بشر را با وسوسههايش از راه حق منحرف و به در كند. اين دشمن مبين انسان كه داراي اعوان و انصار زيادي است و مورد لعن هميشگي مردمان قرار گرفته است؛ از منظر عرفان مظهر اضلال حق است بنابراين وجود او در نظام هستي مايه ی كمال و سعادت است زيرا به كمال رسيدگان از فيض و بركت جنگ با شيطان به مقام قرب و كمال رسيدهاند، چون «اگر شيطان خلق نميشد وسوسهاي نميبود و جنگ دروني وجود نميداشت؛ در نتيجه سالكي به مقام مجاهد در مصاف اكبر نميرسيد پس در كل نظام آفرينش وجود شيطان نيز رحمت است. گرچه همه ی ما موظف هستيم كه شيطان را لعن و رجم كنيم، او و پيروانش را اهل جهنّم دانسته و از شرّشان به خدا پناه ببريم»8. علاوه بر اين شيطان كليد شناخت گمرهان از رهروان راه حضرت معبود است و نبايد او را در نظام هستي موجودي زشت و بي خود دانست.
با توجه به مطالب مذكور و مطالب بعدي ميتوان گفت سودابه مظهر و نماد ابليس است. سودابه دختر هامان است و نسل و نسبش به تازيان ميرسد. او در سرزمين گرم و آتشخيز عربستان، بزرگ شده است. بر اين پايه مجازاً ميتوان گفت: نسب سودابه به آتش ميرسد، جالب اين كه طبق قرآن ابليس نيز ميگويد: «انا خير منه خلقتني مِن نار و خلقته مِن طين» من از انسان برتر و بهترم چون من از آتش آفريده شدم و او از گِل.
علاوه بر اين در داستان خلقت آدم(ع) اگر به تثليث خدا، انسان و، شيطان، دقيق بنگريم درمييابيم كه در مرتبه ی بلنداي آن خداوند است كه نور مطلق است و در مرتبه ی فرودين انسان است كه از خاك و نفخه ی الهياست و در مرتبه ی مياني شيطان است كه از آتش است. يعني نه از جنس نور مطلق است و نه از جنس مادهاي كه جنس انسان است بلكه از جنس ثالثي است كه در مدار ارتباط انسان با خدا وارد شده است.
اين موضوع در داستان سياوش نيز ساري و جارياست چرا كه در مرتبه ی عالي كاووس است كه از سرزمين و پادشاه سرزمين نور و عشق است و در مرتبه ی داني سياوش است كه آميخته از ايران و توران است چرا كه از طرف مادر با گرسيوز و افراسياب نسبت دارد و از طرف پدر با ايرانيان پيوند دارد. در مرتبه ی اوسط سودابه است كه وارد مدار ارتباط سياوش با كاووس شده است چرا كه وي نه از ايرانيان است و نه از تورانيان.
هم چنين از ويژگي هاي ابليس اين است كه مكر و كيدش ضعيف است چنان كه در قرآن ميفرمايد: «انّ كيد الشيطان كان ضعيفا» . گويي بر همين اساس است كه كيد سودابه هم در دل سياوش كارگر نميافتد بلكه ضعف كيدش آشكار و محسوس ميشود. و از ويژگي هاي اوست كه داراي قبيله و ذريه است چنان كه در سورههاي اعراف و كهف در آيات 27 و 50 بدان اشاره شد، سودابه نيز از دختران كاووس به منزله ی قبيله و ذريهاش بهره جسته و آن ها را وسيله ی مكر خود قرار داده است تا بدان وسيله سياوش را به شبستان خود بكشاند، لذا به كاووس ميگويد:
فرستش به سوي شبستان خويش
برِ خواهران و فغستان خويش
بگويش كه اندر شبستان برو
برِ خواهران هر زمان نوبهنو
هم چنين بد نيست در نظر داشته باشيم وقتي كه خداوند تبارك و تعالي ـ با اين كه ابليس قسم خورد «فبعزتك لاغوينّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين» به عزتت قسم به جز بندگان مخلَصت همه را گمراه خواهم كرد ـ در جواب خواسته ی ابليس كه ميگويد: «رب فانظرني الي يوم يبعثون» پروردگارا پس مرا تا روز بعثت (قيامت) مهلت و طول عمر عطا فرما، به او مهلت ميدهد و ميفرمايد: «فانك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم» آري تو را مهلت خواهد بود تا به وقت معيّن و روز معلوم. در داستان مذكور نيز وقتي كه گناه و مكر سودابه عيان و آشكار ميگردد، كاووس به بهانههاي مختلف از قتل وي در ميگذرد.
اما اين كه چرا در ادب فارسي معمولاً زنان را نماد ابليس ميگيرند؟ چنان كه در داستان مورد بحث و در داستان ضحاك گرفته شده است، بايد عرض كنم دليل واضح و روشني كه مبتني بر تحقيق و پژوهش باشد در دست نيست، شايد به اين علت است كه روايت شده خداوند پس از رجم شيطان خطاب به او فرموده است: «ابزار نخجير تو زناناند» و يا از آن جا ناشي شده كه قريش فرضشان اين بود كه فرشتگان دختران خدايند. با توجه به اين كه گروهي شيطان را از فرشتگان دانستهاند و يا تجربههاي تاريخي از جمله منحرف شدن حضرت آدم به وسيله ی حوا (طبق بيان كتاب مقدس) و نفوذ و جاذبه ی قوي زنان در مردان موجب چنين بينش و نمادگزيني شده است. و الله اعلم.
هم چنين در اين جا لازم ميدانم اشاره كنم به اين كه اگر چه اين بخش از داستان سياوش تفاوت هاي بنيادين و اصولي با سرگذشت حضرت يوسف(ع) كه در كتاب مقدس و قرآن بيان شده است دارد، اما نكات مشترك آن ها هم در حدّي هست كه به تطبيقش بيارزد.
آتش نماد عشق است
اگر چه در قديم مخصوصاً در ايران باستان سوگند يا «وَرَه» و آزمايش با آتش، مرسوم و داراي ارزش و اهميت ويژهاي بوده است به طوري كه نشان آن را «در بخش هاي گوناگون اوستا و ادبيات ديني زمان ساسانيان و آثار دوران پس از ساسانيان چون شاه نامه، ويس و رامين، سلامان و ابسال» بهراحتي ميتوان باز جست و گر چه اين عمل براي تمييز دادن بيگناه از گناه كار، طي تشريفاتي به اجرا در ميآمد، چنان كه در داستان سياوش حكايت از همين امر دارد، اما اين ظاهر داستان است و ناظر بر جنبه ی عادي (غير رمزي) داستان ليكن اگر از منظري عرفاني و رمزي به داستان بنگريم آتشي كه سياوش خرامان و شادان در آن ميرود نماد عشق الهي است.
سياوش دل به عشق سودابه نسپرده او عاشق حضرت حق است و بنابراين دل در گرو حقيقت و راستي دارد، و اين همان محبت خاص است كه صاحب مصباح الهدايه ميگويد: «[مقصود] از محبت خاص ميل روح به مشاهده ی جمال ذات [است] و محبت خاص، آفتابي [است] كه از افق ذات برآيد و ناري كه وجود را پالايش دهد.» و اين همان عشق است عشقي كه سراج گفت: «عشق آتش است، در سينه و دل عاشقان مشتعل گردد و هر چه مادون الله است همه را بسوزاند و خاكستر ميكند.» شكي نيست كه چنين عشقي را لطف دوست ميپسندد چنان كه براي حضرت ابراهيم(ع) پسنديد و آن چه در منظر نمروديان آتش بود، در باطن و حقيقت امر گلستان خليل الله گشت. همچنان كه سعدي نيز با اشاره به اين داستان ميگويد:
به تولاّي تو در آتش محنت چو خليل
گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
اين آتش، همان آتشي است كه عارف او را بر چشمه ی كوثري كه بيلطف دوست باشد ترجيح ميدهد و حافظ وار ميگويد:
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست
تنگچشمم گر نظر در چشمة كوثر كنم
سياوش نيز از منظر سودابهها در آتش ميرود، غافل از آن كه،
چو بخشايش پاكيزدان بود
دم آتش و آب يكسان بود
اما در حقيقت سياوش به عرصه ی آتشي از محبت خاص پاي مينهد تا اگر احياناً وسوسههاي سودابه بهطور خواسته يا ناخواسته به اندازه ی سر سوزني، دلش را لرزانده و گونهاش را به شرم سرخ كرده پالوده گردد. لذا خليلوار و رقصكنان در آتش عشق در ميآيد و عشق و ارادت نيكطلبان عالم را به خود معطوف ميدارد.
پيران، نماد نفس لوامه و عقل افراسياب است
«واژه ی عربي «العقل» كه به معناي «به هم بستن است» از ريشه ی عقال يعني زانوبند شتر اشتقاق يافته است، در حقيقت همان گونه كه عقال شتر را از حركت باز ميدارد عقل نيز انسان را از عمل زشت و ناروا باز ميدارد و بر اين اساس سعادت و نيكبختي به انسان روي ميآورد چنان كه حضرت سليمان(ع) فرموده است «هر كه در كلام تعقل كند سعادتمند خواهد شد.» عقل است كه انسان را از افتادن به دام ظلمت، ضلالت و هلاكت باز ميدارد چرا كه به گفته ی سلیمان نبي(ع) «عقل براي صاحبش چشمه ی حيات است» بنابراين اگر انساني از عقل تهي باشد دلش سست و نامستحكم گردد، چنان كه سليمان حكمت فرمود: «دل احمقان مستحكم نيست» و آنگاه كه دل سست شد روي به ويراني مينهد و خانه ی اشباح و شياطين ميگردد؛ و آن دل كه خانه ی اشباح و شياطين شد ديگر قادر نخواهد بود كه در مقابل زشتي ها مقاومت كند.
در روايات اسلامي از عقل تعبير به «حجت باطن» شده است و نيز گفته شده، عقل بهترين چيزي است كه در ميان مردم قسمت شده، خواب عاقل از شببيداري جاهل به مراتب بهتر و افضل است.
با توجه به مطالب فوق از منظر عرفان در داستان مذكور پيران نماد عقل و نفس لوامه ی افراسياب است. به همين دليل پيران از ابتداي برخوردش با سياوش كه نماد نفس زكيه، راستي، درستي و حقيقت است با كمال احترام و بزرگواري تا ميكند. چون به قول مولوي :
متّحد جان هاي شيران خداست
پيران وقتي سياوش را ميبيند به احترامش از اسب پياده ميشود و به استقبال سياوش ميشتابد.
بشد تيز و بگرفتش اندر كنار
بپرسيدش از شهر و از شهريار
بدو گفت كاي پهلوان سپاه
چرا رنجه كردي روان را به راه؟
همه بر دل انديشه بُد از نخست
كه بيند دو چشمم تو را تندرست
ببوسيد پيران سر و پاي اوي
همان خوبچهر دلاراي اوي
هميگفت با كردگار جهان
كه اي آگه از آشكار و نهان
چو ديدم تو را روشن و تندرست
نيايش كنم پيش يزدان نخست
هم چنين وي سياوش را دل داري ميدهد و ميگويد:
تو را چون پدر باشد افراسياب
مهان بنده باشند ازين روي آب
مرا هست پيوسته بيش از هزار
پرستندگاناند با گوشوار
همه گنج من سر به سر پيش توست
تو جاويد و شاداندل و تندرست
تو بيكام دل هيچ دم بر مزن
تو را بنده باشد چه مرد و چه زن
مرا گر پذيري تو با پير سر
ز بهر پرستش ببندم كمر
بر همين اساس است كه سياوش با وي به مشورت ميپردازد و به سخنانش عمل ميكند. چرا كه هميشه رسم بر اين بوده كه عاقلان، دانايان و پيران كه از عقل و تجربه برخوردار بودهاند مورد مشورت و احترام ديگران قرار گرفته و به نظر و گفتار آن ها عمل گردد. در اين جا نيز سياوش در ادامه ی سخنان پيران به روايت شاهنامه:
چنين داد پاسخ سياوش بدوي
كه اي پير پاكيزه و راست گوي
خنيده به گيتي به مهر و وفا
ز آهرمني دور و دور از جفا
گر ايدون كه با من تو پيمان كني
بدانم كه پيمان من نشكني
بسازم بر اين بوم آرامگاه
به مهر و وفاي تو اي نيك خواه
گر از بودن ايدر، مرا نيكويست
برين كردة خود نبايد گريست
و گر نيست، فرماي تا بگذرم
نمايي رهِ كشور ديگرم
در جواب سياوش پيران ميگويد:
مرا بينيازي است از هر كسي
نهفته جز اين نيز دارم بسي
فداي تو بادا همه هر چه هست
گر ايدر كني تو به شادي نشست
پذيرفتم اكنون ز يزدان تو را
به رأي و دل هوشمندان تو را
پذيرفتم از پاك يزدان كه من
پرستنده باشم به جان و به تن
نمانم كه يابي ز بدها گزند
نداند كسي راز چرخ بلند
نيز بر اين پايه است كه تا پيران به همراه سياوش و افراسياب است سياوش از گزند افراسياب و سپاهيانش در امان است اما وقتي كه افراسياب او را از خود دور ميكند و گرسيوز را به نزد خود ميخواند گرسيوز كه نماد نفس امّاره است با دسيسهها و وسوسههايش افراسياب را بر ضد سياوش ميشوراند.
گرسيوز نماد نفس امّارة افراسياب است
در بحثي كه گذشت گفته شد پيران نماد عقل افراسياب است لذا وقتي كه افراسياب پيران را از خود دور ميكند گرسيوز جاي آن را ميگيرد. بنابراين چنان كه گفتهاند: «ديو چو بيرون رود فرشته در آيد» عقل هم چو بيرون رود، جهل و خشم و كينه درآيد چرا كه به گفته ی سليمان نبي(ع) «عقل انسان خشم او را نگاه ميدارد»
البته بهتر آن كه بگويم عقل چون از عرصه ی ذهن انساني رخت بربندد، بيبند و باري، هرج و مرج و ددمنشي در روح و روان انسان حاكم و فرمان روا ميشود، مگر نه اين است كه به فرموده ی افلاطون «قانون و هنر فرزند عقلاند»
بر اين اساس بايد گفت: گرسيوز نماد نفس است و مقصود از نفس «جامع قوه ی غضب و شهوت در انسان است. چنان كه اين معنا بيش تر در اهل تصوّف به كار ميرود، زيرا آنان از نفس، اصل جامع صفات مذمومه ی انسان را اراده ميكنند و ميگويند، با نفس مجاهده كرد و آن را شكست، و بدين معني اشاره ميكند قول [پيامبر اسلام(ص)] كه فرمود: «اعدي عدوك نفسك الّتي بين جنبيك» دشمنترين دشمنان تو نفسي است كه بين دو پهلويت قرار دارد.
ابن عربي بر آن است «نفس داراي نقص و كمال است، كمالش به علم و عقل و نقصش به جهل و شهوت است و همان گونه كه كاستي ماه گاه علّتش كسوف زمين كه فرودين جهان است همچنين كاستي و نقص نفس ارتكاب شهوات است كه جايگاهش پايينترين مكان است [چون] همان طور كه زمين با نور خورشيد روشن ميشود همچنين اجسام با نور روح روشن و تابان ميشود.» اين سخن كاملاً مطابق با مدعاي نگارنده است.
هم چنين است سخن جنيد كه گفته است «النفس الامّاره بالسوء هي الدّاعيه الي المهالك المعينة للاعداء المّتبعة للاهواء المغموسة في البلاء المتّهمه باصنافِ الاسواء». نفس امّاره، نفسي است كشاننده ی آدمي به مهلكهها، ياور دشمنان، پيرو هواها و هوس ها، گرفتار بلا و متهم به انواع بدي است.
گرسيوز هم دقيقاً بر اين پايه عمل مينمايد او كه نماد نفس امّاره است به نزد افراسياب ميآيد و در خلوت با وي شروع ميكند به وسوسه كردن،
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
سياوش از آن شد كه ديدي تو پار
هم چنين
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
مگير اين چنين كار پرمايه، خوار
از ايدر گر او سوي ايران شود
بر و بوم ما پاك ويران شود
هر آنگه كه بيگانه شد خويشِ تو
بدانست راز كم و بيش تو
از او خويشتن را نگهدار باش
شب و روز بيدار و هشيار باش
برِ شاه رفتي زمان تا زمان
بَدانديش گرسيوز بدگمان
ز هر گونه رنگ اندر آميختي
دل شاه توران بر انگيختي
چنين تا برآمد برين روزگار
پر از درد و كين شد دل شهريار
حتي اين كه «اهل معاني گفتهاند: ظلم نفس را سه روي است: يكي آن كه بر نفس و ذات خود جنايت كند، چنان كه از وي در نگذرد. ديگر آن كه بر خويشان و نزديكان جنايت كند. سوم آن كه بر ديگري ظلم كند و وبال آن ظلم به وي بازگردد.» با آن چه نگارنده ادعا كرده كاملاً مطابق است چرا كه گرسيوز، هم به نفس و ذات خود جنايت كرده و هم بر خويشان خود كه از جمله ی آن ها افراسياب و فرنگيس باشد هم بر ديگري كه سياوش باشد و هم اين كه آثار و وبال اين ظلم بر وي بازگشته و چون آتشي دامن گيرش شده است.
سياوش با تسليم خود به سپاه توران در حقيقت به مي سجاده رنگين كرده است
طبق بيان شاه نامه، كاووس بر جنگ اصرار و پافشاري ميكند و ميگويد:
تو شو كينه و تاختن را بساز
از اين در مگردان سخن ها دراز
چو تو ساز جنگ و شبيخون كني
زمين را ز خون رود جيحون كني
اما سياوش كه بر خلاف نظر او ميانديشد تسليم تورانيان ميگردد. حال نكته اين جاست كه اگر پرسيده شود، از منظر عرفان كاووس كه نماد قطب و پير مغان است؛ چرا با اصرار و پافشاري بر جنگ با تورانيان باعث شد كه سياوش تسليم سپاه افراسياب گردد و نهايتاً به دست آن ها به قتل برسد؟
راستي چرا؟ آيا سياوش نميتوانست از مقام فرماندهي و وليعهدي خود استفاده كند و سپاه تحت امرش را به مخالفت با امر شاه (كاووس) تحريك كند و يا حداقل مقاومتي از خود نشان دهد؟ آيا او و سپاهيانش آن قدر ضعيف و ناتوان بودند كه حتي قادر به گفتن يك «نه» در مقابل امر شاه نبودند؟ يا اين كه موضوع چيز ديگريست؟!
حال اين كه اتفاقاً از نظر نگارنده اوج نكته ی عرفاني داستان همين جاست زيرا فرمان و اصرار كاووس براي آن كه سياوش از نظر خود صرف نظر نكند و از تصميمي كه گرفته پشيمان نشود بيان شده چرا كه او دريافته سياوش بر خلاف نظر او ميانديشد بنابراين تسليم تورانيان خواهد شد.
كاووس بر حسب اين كه نماد قطب است، از طريق شهود و تجربه دريافته كه سياوش براي رسيدن به مقام فناي فيالله بايد به توران كه نماد مهد ظلمت و تاريكي است برود. چون وي ميداند كه آب حيوان هم به تاريكي در است. به همين علت است كه سياوش بدون چون و چرا حاضر ميشود تسليم سپاه افراسياب شود و به توران رود.
در حقيقت و باطن امر، از منظر عرفان سياوش طبق خواسته باطني كاووس عمل كرده است چنان كه استاد سخن حافظ فرموده:
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بيخبر نبود ز راه و رسم منزل ها
بنابراين سياوش با رفتن خود، در حقيقت به دستور قطب «به مي سجاده رنگين» كرده است اگرچه اين امر به ظاهر خلاف حكم شرع و بيان شارع مقدس و مرجع است اما به قول عبرت ناييني:
تا كه بر مقصدشان راهزنان ره نبرند
رهروان نعل در اين مرحله وارون زدهاند
سياوش كه نماد نفس زكيّه است، خوب ميداند و به وضوح دريافته كه در منزل جانانش كه (رستم و كاووس) باشند؛ جاي امن آسايش نيست «چون هر دم / جرس فرياد ميدارد كه بربنديد محمل ها» آري سياوش به آواز و دراي جرس از پدر و مربي و به تعبير ديگر پيرو قطب عالم يعني رستم و كاووس جدا ميشود و با بار محمل ها به توران ميرود، در آن جا جاي خالي اين دو را دو زن به نام هاي جريره و فرنگيس پر ميكنند. اين دو اگر چه عارف و پيرو قطب نيستند، اما عامه ی مردم ميدانند كه زنان نماد و سمبل مهر و عاطفهاند. سياوش نيز در اين ديار ظلماني كه گرفتار درد فراق و هجران پدر و مربي و... هم هست بيش از هر چيزي نيازمند مهر و محبّت و عاطفه است لذا اين دو زن مهربان براي سياوش به منزله ی دو بال كيهانياست كه او را در مسير صعود به آسمان بيكران عشق و فناي فيالله ياري ميرسانند.
شهر و دژي كه سياوش ميسازد نماد و تجسم پاداش اعمال و انديشة نيك اوست
حكيم ابوالقاسم فردوسي در قسمتي از داستان سياوش ميفرمايد: افراسياب قسمتي از زمين توران را به سياوش بخشيد و به او فرمان داد تا در آن جا رفته شهري براي خود بنا كند، سياوش نيز با پذيرفتن اين امر به آن سرزمين رفته و در آن جا مشغول به كار شد و:
كنون بشنو از گنگ دژ، داستان
بر اين داستان باش همداستان
كه چون گنگ دژ در جهان جاي نيست
بر آنسان زميني دلاراي نيست
كه آن را سياوش برآورده بود
بسي اندرون رنج ها برده بود
بسي رنج برد اندر آن جايگاه
ز بهر بزرگي و تخت و كلاه
بنا كرد جايي چنان دل گشاي
يكي شارسان اندر آن خوب جاي
بدو كاخ و ايوان و ميدان بساخت
درختان بسيارش اندر نشاخت
بسازيد جاي چنان چون بهشت
گل و سنبل و نرگس و لاله كشت
بيارست شهري ز كاخ بلند
ز پاليز و از گلشن ارجمند
بايوان نگاريد چندين نگار
ز شاهان و از بزم و از كارزار
نگار سرگاه كاووس شاه
نبشتند با ياره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پيلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن
ز ديگر سو افراسياب و سپاه
چو پيران و گرسيوز كينهخواه
به ايران و توران بر داستان
شد آن شهر خرم يكي داستان
به هر گوشهاي گنبدي ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند
سياوخش گردش نهادند نام
همه مردمان ز آن بدل شادكام
از منظر عرفان آن چه در اين ابيات آمده نماد و تجسّم عيني علم و هنر و اعمال نيك سياوش است. مثال آن چه پيامبر(ص) درباره ی كلمه ی توحيد فرموده:
«پيامبر اسلام(ص) فرمود : مَن قال لاالهالاالله غرست له شجره في الجنّه مِن ياقوتهٍ حمراء منبتها في مسك ابيض، احلي مِن العسل و اشدّ بياضاً مِن الثلج و اطيب ريحاً مِن المسك فيها امثال ثديّ الابكار تعلو عن سبعين حلّه» رسول گرامي اسلام(ص) فرمود: آن كه لاالهالاالله گويد: برايش درختي در بهشت كاشته شود سرختر از ياقوت كه ريشه ی آن در مشك سفيد باشد و (محصولش) شيرينتر از عسل، سفيدتر از برف، خوش بوتر از مشك، و در آن درخت است مانند پستان هاي دوشيز گان كه در زير هفتاد پيراهن برآمده باشد.
سياوش با تحمل رنج و درد فراق و سفر، دانش و تجربهاي كسب ميكند كه او را در سلوك، به مقام مطمئن ميرساند. از طرف ديگر همين دانش و حكمت مكسوب او را به اعمال و كردار نيك ترغيب ميكند. با توجه به اين كه در نزد رستم نيز كسب معنويت و معرفت كرده است لذا او با عمل و كردار نيك خود، دل همگان را شادكام و خوش حال ميسازد.
حتي آثار گوناگون و رنگارنگ شهر كنايه از گستردگي صفات و كارهاي نيك اوست. به تعبير ديگر اين كاخ و شهر نمادي ملموس از بهشت و جايگاه ابدي اوست كه از درون او متجلي شده است و او به شهود آن را درك ميكند.
اصلاً هويدا كردن نيكي ها يكي از علل كشته شدن وي است. مگر نه اين است كه رابعه هشدار داده و گفته است: «اكتموا حسنا تكم كما تكتمون سيّأيكم» نيكي هاي خود را پنهان داريد همچنان كه بدي هاي خود را پوشيده ميداريد. و مگر غير از اين است كه حافظ شيرازي فرموده است:
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
آن چه رستم به سياوش آموخت نماد معنويت و معرفت بود
به نظر نگارنده قابل توجهترين نكته ی داستان سياوش مسائلي است كه رستم (پير سياوش) به سياوش آموخته است و آن عبارت است از:
سواري و تير و كمان و كمند
عنان و ركاب و چه و چون و چند
اگر در اين بيت دقت شود معلوم ميشود كه موضوعات آن به دو قسمت قابل تفكيك است:
الف ـ سواري، تير، كمان، كمند، عنان و ركاب.
ب ـ چه و چون و چند.
شكي نيست كه موارد الف از جمله لوازم و آلات جنگي و دفاعي ميباشد چرا كه مهارت در سواركاري، مركب، كمند و كمان، تير و سنان براي به زانو درآوردن خصم بيروني به كار ميرود، كه از منظر عرفان نماد دعا و نيايش است كه از مقوله ی معنويت به شمار ميرود و براي به زانو درآوردن خصم درون و جهاد اكبر است،2 و اما چه و چون و چند، خلاصه ی سه اصطلاح فلسفي است كه از مقولات معرفت به شمار ميرود چرا كه فهم اين واژگان (كه در كل به كيفيّت و كميّت مربوط ميشوند) در حقيقت انسان را با چيستي، چگونگي، چرايي، چه طور و چه ساني ها آشنا ميسازد كه در حيطه ی فلسفه مورد كنكاش و پژوهش قرار ميگيرد. بنابراين رستم به سياوش معنويت و معرفت آموخته است و پيداست كه معنويت و معرفت چون دو بال ملكوتي است كه انسان را به سرچشمه ی نور و حقيقت ميرساند.
پر سياوشان نماد جاودانگي سياوش است
سياوش كه به دراي جرس منزل جانانش را ترك كرد، از كنگره ی عرش صفير دعوت حق را ميشنيد، او مطمئن شده بود، او ميشنيد كه از عرش صدايش ميزنند: «يا ايتها النّفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيهً مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي»
او در سايهسار معرفت و معنويت باليده بود. او سال ها گرماي آفتاب عشق و سرماي شب هاي زمستان فراق را چشيده بود و حال چون ميوه ی رسيده بر شاخه ی طبيعت قرار گرفته و آماده ی چيدن بود كه دست غيب آمد و از شاخه جدايش كرد. تو ميگويي سياوش بيگناه بود؟! نه بيگناه نبود، گناه او رسيدن بود، گناه او عشق ورزيدن بود، گناه او گناه عارفانه بود،مهمتر از همه گناه او بيگناهي بود و
بيگناهي كم گناهي نيست در ديوان عشق
يوسف از دامان پاك سوي زندان ميرود
آري او خود يوسفي بود كه زندان توران را تحمل كرد و اكنون وقت آن بود كه پادشاه بيمنتهاي عشق آزادش كند. و او آزاد ميشود، آزادي او فناي در حق و حقيقت است. آزادي او بقاي در دولت عشق و رحمت است بنابراين پرسياوشان نماد و سمبل بقاي اوست. نماد جاودانگي و بيكرانگي اوست. پر سياوشان فقط گياهي نيست «كه بر روي ديوارهاي قديمي و كهنه و صخرههاي بلند كوه ها و گاه در داخل چاه ها ميرويد»و جهت درمان تعدادي از دردها مورد توجه مردمان قرار گرفته است، پر سياوشان نماد جاري شدن عشق سياوش در جان و دل عالم است. پر سياوشان نماد شكسته شدن حصار تن خاكي و طيران روح انساني سياوش است.
طيران مرغ ديدي، تو ز پايبند شهوت
به در آي تا ببيني طيران آدميت
به قلم : یدالله قائم پناه
گروه زبان و ادبیات فارسی شهرستان آباده


