تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دامغان

 به یاد مردی از تبار خدا...

 

خدایا:  مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.

 خدايا :  انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد “ شبه آدم هاي اندك” را متوجه شوم, چه, دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.

خدايا :  مرا ز چهار زندان بزرگ انسان: طبيعت, تاريخ, جامعه و خويشتن رها كن,تا آنچنان كه تو, اي آفريدگار من, مرا آفريده اي ـ خود آفريدگار خود باشم, نه كه ـ همچون حيوان ـ خود را با محيط كه , كه محيط را با خود, تطبيق دهم.

خدايا :  آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروزتا همة يقين هايي را كه در من نقش كرده اند, بسوزد. و آنگاه , ز پس تودة اين خاكستر, لبخند مهراوه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار , طلوع كند.

خدايا :  مرا ز فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش تا قالب هاي ارثي را بشكنم, تا در برابر قالب ريزي غرب بايستيم و تا ـ همچون اين ها و آن ها ـ ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تكان دهم !

 

خدايا :  اين خرد خرده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاهبال “ هجرت” از “ هست” , و “معراج” به “ باشد” م, بندهاي بی شمار می زند, در زير گام هاي اين كاروان شعله هاي بيقرار شوق, كه در من شتابان ميگذرد, نابود كن !

خدايا :  تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي, سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني, كه چند دشمن ابله, نعمتي است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي كند.

خدايا :  مرا هرگز مراد بيشعورها و محبوب نمك هاي ميوه مگردان.

خدايا :  بر اراده, دانش, عصيان, بي نيازي, حيرت, لطافت روح, شهامت و تنهايي ام بيفزاي.

خدايا :  مرا ياري ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب, ترازو و آهن استوار كنم, و دلم را از سه سرچشمه حقيقت, زيبايي و خير سيراب سازم.

خدايا :  اين كلام مقدسي را كه به “روسو “  الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم, اما حاضرم جانم را براي آزادي تو و عقايد تو فدا كنم !

خدايا :  جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفا بخش, تا به زندگي و واقعيت بازگردد, و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش, تا به آزادي عرفاني و كمال معنوي برسم.

خدايا :  به روشنفكراني كه اقتصاد را اصل  می دانند, بياموز كه : اقتصاد هدف نيست; و به مذهبي ها كه كمال را هدف ميدانند, بياموز كه : اقتصاد هم اصل است.

خدايا :  اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده اي, بر دلهاي روشنفكران فرودآر كه : “ اگر خدا نباشد, همه چيز مجاز است” جهان فاقد معني و زندگي فاقد هدف و انسان پوچ است, و انسان فاقد معني, فاقد مسئوليت نيز هست.

خدايا :  در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي ميكشاند, مرا , با نداشتن و نخواستن , روئين تن كن.

خدايا :  در تمامي عمرم, به ابتذال لحظه اي گرفتارم مكن كه به موجوداتي برخورم كه در تمامي عمر, لحظه اي را در ترجيح عظمت, عصيان و رنج بر خوشبختي, آرامش و لذت اندكي ترديد كرده اند.

خدايا :  به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است, و به هر كه دوست تر مي داري, بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !

خدايا :  به من توفيق تلاش , در شكست; صبر , در نوميدي; رفتن, بي همراه; جهاد , بي سلاح; كار , بي پاداش; فداكاري , در سكوت; دين , بي دنيا; مذهب , بي عوام; عظمت , بي نام; خدمت , بي نان; ايمان , بي ريا; خوبي , بي نمود; گستاخي , بي خامي; مناعت , بي غرور; عشق , بي هوس; تنهايي , در انبوه جمعيت; دوست داشتن , بي آنكه دوست بداند; روزي كن.                     

                                                          دکتر شریعتی

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 3 قبل از ظهر | لینک ثابت |

فرصت هاي زندگي

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد، می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر می کرد کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند . روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت و طرح هایی برداشت .

سه سال گذشت . تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند .

نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت .

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند . دستیاران سر پا نگهش داشتند . ودر همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد .

وقتی کارش تمام شد ، گدا دیگر مستی از سرش پریده بود چشم هایش را باز کرد و نقش پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام .

داوینچی شگفت زده پرسید کی ؟ سه سال قبل ، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم .

موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم . زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم

 

فرصت هاي زندگي  
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب

 

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 6 بعد از ظهر | لینک ثابت |