سال مرگ سهراب.............................
به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا
که ترک بر دارد چيني نازک تنهايي من
دومين روز ارديبشت ماه، خبري کوچک در روزنامه منتشر شد:« ديروز سهراب سپهري شاعر و نقاش معاصر در سن 42 سالگي درگذشت.»
اين خبر اگرچه ساده و کوتاه بود اما براي کساني که سهراب را مي شناختند فقدان بزرگي بود. اين خبر مرگ مردي بود که مرگ را پايين کبوتر نميدانست و چمداني داشت که به اندازه تنهايياش جاي داشت و و ذهني که در آن شعر جريان داشت.
به گفتهي سهراب، او در 14 مهر 1317 هنگام اذان ظهر در قم به دنيا آمد. بي سروصدا، بدون آن که کسي بداند که چقدر براي خوردن يک سيب تنها است. کودکي و نوجواني سهراب به دليل اشتغال پدرش اسدا... سپهري که تلگرافچي بود، بين قم، گلپايگان، خوانسار و کاشان گذشت.
به گفتهي سهراب، كودكي رنگيني داشت كه ميان جهشهاي پاك و قصههاي ترسناك نوسان داشت. کم سن و سال بود که پدرش بيمار شد و تا آخر عمر بيمار ماند:
پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
پدرم پشت زمان ها مرده است.
سهراب طراحي و خط خوش را از پدر آموخت:
پدرم نقاشي مي كرد
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد
خط خوبي هم داشت.
كودكي او در باغ پدرياش در كاشان، با شيطنتهاي كودكانه و آموختن حرفههاي بسيار، به نوجواني رسيد. در دورهي مدرسه، با وجود اينكه شاگرد خوبي بود .اما عامل گريز از مدرسه را ناكارآمدي سيستم آموزشي ميدانست:
«مدرسه، خواب هاي مرا قيچي كرده بود، نماز مرا شكسته بود. مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود.»
نقاشي را از سن بسيار کم آغاز کرد. از دوراني که کودکي بيش نبود و روي ديوارهاي خانه نقاشي ميکشيد. او به رغم علاقه به نقاشي تا پايان دورهي ابتدايي دست به قلم نبرد. تنها جاهايي از خانه را نقاشي مي كرد، اما در دورهي دبيرستان، نقاشي برايش جدي شد. زنگ نقاشي نقطهي روشني در تاريكي هفته بود. معلمهايش او را به دليل خوب نقاشي کشيدن تنبيه ميکردند و او بود و ديوارهاي سفيد و تکه گچي سفيد و كشيدن طرحهايي که گاه بر نقش فرش هم مي نشست.
سهراب در شهري زندگي مي كرد كه شاعرپرور و هنرمندخيز بود و محل تولد نقاشان بزرگي چون صنيعالملك غفاري و كمال الملك. او نقاشي غريزي بود: «من هنوز غريزي بودم و نقاشي من كار غريزه بود. شهر من رنگ نداشت، قلم مو نداشت. در شهر من، موزه نبود، گالري نبود، استاد نبود، منتقد نبود. كتاب نبود، فيلم نبود، اما خويشاوندي انسان و محيط بود، تجانس دست و ديوار كاهگلي بود. »
او در كاشاني ميزيست كه پلي ميان تاريخ و امروز بود، به گفته سهراب: «معماري شهر من، آدم را قبول داشت، ديوار كوچه همراه آدم راه مي رفت. خانه، همپاي آدم شكسته و فرتوت مي شد. هم دردي ارگانيك داشت، شهر من الفبا را از ياد برده بود، اما حرف مي زد، جولانگاه قريحه بود نه جاي قدم زدن در تكنيک، به همين دليل است كه در چنين شهري شاعران و هنرمندان عاشقند نه اهل تكنيك. در چنين شهري ما به آگاهي نميرسيديم، اهل سنجش نميشديم. شكل نميداديم، در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم، شيفته ميشديم. آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود.»
ورود سهراب سپهري به وادي ادبيات همزمان با ورودش به نقاشي و هنر بود. نخستين شعرش را در ده سالگي گفت:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اين شعر تا هجده سالگي تنها بيتي بود كه او سرود. در هجده سالگي، آشنايي با مشفق كاشاني از او يک شاعر ساخت.
در سال 1326 هنگامي كه نوزده ساله بود، منظومهاي عاشقانه و لطيف به نام «در كنار چمن يا آرامگاه عشق» در 26 صفحه منتشر كرد.
سهراب هنر و ادب را توام با هم آموخت. وي پس از گذراندن دوره دانشسراي عالي و مدتي معلمي كردن، وارد دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد و در سال 1332 موفق به كسب دانشنامه ليسانس شد.
به گفتهي خود وي، آشنايي با سبك نيمايي تولد زندگي ادبي او بود. او با شعر نيمايي به بلوغ رسيد و اشعار زيادي در قالبهاي مختلف اين سبك نوين شعر، سرود كه هنوز پس از گذشت بيست و هفت سال از مرگ سهراب، مورد توجه جوانان قرار دارد.
او معتقد بود كه پرتو مستقيم «فلسفه»، هنر را از زيبايي تهي ميكند و حال آن كه رنگ آبي كه رنگ عرفان ايراني است، مهم ترين رنگ در ادبيات هنر سهراب است. او خواب خدا را سبز مي بيند. آب را آبي:
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است.
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
او به دليل تعاليم عرفان شرقي، دنيا را عاري از خشونت مي خواست و تلاش ميكرد، پلي باشد ميان طبيعت و آدمها:
حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شب ما است
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
و به آنان گفتم: سنگ آرامش كوهستان نيست
همچناني كه فلز، زيوري نيست بر اندام كلنگ
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
اشعار سهراب در سالهاي بين 1340 تا 1350 مورد توجه قرار ميگيرد. تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاش سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوييس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد و او با آثارش به نقاط مختلف جهان مسافرت كرد:
من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
در سال 1358 با آشكار شدن نخستين علايم بيماري سرطان خون، او به مرگ قريب الوقوع خود پي برد. مرگ در منطق سهراب واژه غريبي نبود، او با مرگ همراه شد:
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
او حتي زندگي را بال و پري به وسعت مرگ ميدانست. سهراب در طول زندگي خود به قناعت زيست و سيبي او را خشنود كرد. زندگي در چشم سهراب عين مردن و مردن عين زندگي بود، چرا كه او معتقد بود:
هر كجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.
او در اول ارديبهشت 1359 در بيمارستان پارس تهران در حالي كه خود ميدانست كه بايد برود، به خواب رنگها رفت:
كفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد سهراب
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست
دوستانش بنا به وصيت، جنازهاش را در مشهد اردهال كاشان، در كنار امامزاده سلطان علي بن محمد به خاك سپردند.
او در آخرين روزها، با وجود آنكه سروده بود:
اهل كاشانم
اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گمشده است
به دوستانش گفت ،كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد.
سهراب سپهري با كوله باري از شعر و هنر در حباب تنهايي خود در اردهال كاشان خفته ابدي شد:
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من» ...
به نقل از: وبلاگ
http://hozooremobham.blogfa.com
گروه اسمی
هسته و وابسته:
هر گروه اسمی دست کم از یک اسم «به عنوان هسته» ویا از یک اسم یا چند وابسته ی پیشین یا پسین تشکیل می گردد .
به نمونه های زیر توجه کنید:(در هردو مثال کتاب هسته گروه اسمی می باشد)
کتاب (گروه اسمی ) این کتاب (گروه اسمی)(این وابسته ی پیشین می باشد)
این(وابسته پیشین)کتاب خواندنی (وابسته پسین)
این (وابسته پیشین1) چند(وابسته پیشین2) کتاب (هسته)خواندنی(وابسته پسین1) کم نظیر(وابسته پسین2)
تشخیص هسته:
زمانی که گروه اسمی ، وابسته می پذیرد برای تشخیص هسته کافی است که وابسته های پیشین و پسین ( یعنی همه ی صفت ها و مضاف الیه ها) را حذف کنیم
نکته مهم: در یک گروه اسمی ، هسته نقش اصلی جمله (فاعلی ، مفعولی،مسندی،...)را می پذیرد
فاعل صفت شمارشی اسم مفعول صفت بیانی صفت بیانی
داشت (فعل ) گروه اسمی 1 گروه اسمی 2
نکته 2 : یک هسته ی گروه اسمی ،هرگز نقش اضافی ( مضاف الیه ) و وصفی(صفت) نمی پذیرد
وابسته های اسم
وابسته های پسین: 1)«ی» نکره 2)نشانه های جمع 3) صفت تفضیلی 4)صفت شمارشی«با پسوند –م» 5)مضاف الیه 6)صفت بیانی
وابسته های پسین اسم:
1)صفت اشاره: هرگاه واژه های «این»و «آن»و مشتقات آنها (همین،همان،چنین،چنان،این گونه، آن گونه،این همه،آن همه ،و....)همراه با اسم و جانشینان اسم ذکر شوند «صفت اشاره» اند. اما اگر بی همراهی اسم و جانشینان آن ذکر شوند «ضمیر اشاره» هستند
مثال: این دوست از آن دوست بهتر است
نکته: هرگاه بعد از واژه های اشاره شده مکث کوتاهی شود واژه ی مورد نظر «ضمیر اشاره» است
مثال: این ، کتاب است این کتاب ،خیلی خوب است . ضمیر اشاره صفت اشاره
2)صفت پرسشی: هرگاه واژه های «چه،کدام،چند،هیچ،چقدر و....»همراه با اسم یا جانشینان اسم بیایند «صفت پرسشی»نامیده می شوند. اما اگر با اسم یا جانشینان آن همراه نباشد «ضمیر پرسشی» هستند
مثال: کدام دوست از راه رسید ؟
3)صفت مبهم: هرگاه نشانه های مبهم «همه،هیج،هر،فلان،چند،بعضی،برخی،...» همراه اسم یا جانشینان اسم ذکر شوند، «صفت مبهم» اندو اگر بدون همراهی اسم و جانشینان اسم ذکر گردند «اسم مبهم» اند.
مثال: همه مردم آمدند . همه آمدند . .
نکته:هرگاه « چند، چندین ، هیچ» مفهوم پرسشی داشته باشند دیگر نشاته مبهم نیستند
. مثال: هیچ عاقلی را می شناسی؟
صفت پرسشی اسم(مفعول)
4)صفت تعجبی: هرگاه واژه های «چه،وعجب» همراه اسم یا جانشینان اسم باشند«صفت تعجبی» هستند و اگر به تنهایی ذکر گردند «ضمیر تعجبی» اند
مثال: عجب بچه ی
5)صفت شماشی:
الف)صفت شمارشی اصلی: هر گاه اعداد یک تا بینهایت با اسم یا جانشینان اسم همراه گردند ، «صفت شمارشی» اصلی اند و اگر به تنهایی ذکر شوند «ضمیر شمارشی»اند
مثال یک روز پیشت می آیم
صفت شمارشی اسم
ب) صفت شمارشی ترتیبی: صفتی است که با لفظ «-مین» یا «-م» همراه است . صفتی که با «_مین» همراه می شود وابسته پیشین و صفتی که با « -م» همراه می شود وابسته پسین است.
مثال : چهارمین ماه از آشنایی ما فرا رسید / ماه چهارم فرا رسید
6)صفت عالی(برترین): همه ی صفت هایی که وند «ترین»را به دنبال دارند «صفت عالی»هستند
مثال: دیدن تو بزرگ ترین (صفت عالی)آرزوی من است
7)شاخص: عناوین و القابی را می گویند که پیش از اسم میایند . شاخص ها بی هیچ فاصله ای در کنار هسته قرار می گیرندو خود اسم یا صفت هستند و می توانند در جای دیگریهسته گروه اسمی باشند .
مشهور ترین شاخص ها عبارتند از : آقا ، خانم،استاد، حاجی خواهر، برادر، عمو ،عمه ، خاله، تیمسار، سرلشکر، کدخدا، مهندس ، دکتر ، امام و......
مثال: حاج خانم سمیرا از مکه برایمان سوغاتی می آورد
حاج خانم از مکه برایمان سوغاتی می آورد
نکته 1) :شاخص ها به تنهایی دارای هیچ نقش نحوی ( فاعلی ، مفعولی،مسندی،...) نیستند
نکته2) اگر عناوین و القاب با کسره ی اضافه (نقش نمای اضافه)همراه باشند، شاخص محسوب نمی شوند بلکه هسته ی گروه اسمی اند مثال: پدرمجید آمد .
وابسته های پسین: 1) «ی » نشانه ی نکره: کتابی خریدم 2-) نشانه های جمع: دوستان ، کتابها
3)صفت شمارشی ترتیبی(همراه با پسوند –م): کتاب چهارم 4-)صفت تفضیلی: دوست بهتر
5)مضاف الیه : کتاب درس ، دفتر ریاضی 6-)صفت بیانی: کتاب سودمند ، دفتر بزرگ
صفت بیانی دارای انواعی است که مختصر به آنها اشاره می کنیم:
الف: فاعلی - بن مضارع + « ا » : بینا، شنوا، دانا،….
- بن مضارع +«ان»: خندان، دوان، ….
ب: مفعولی بن ماضی+ه : خورده ، شکسته ، …
ج: لیاقت مصدر + ی: خوردنی ، دیدنی ،….
د: نسبی اسم + ی«نسبت»:زمینی، آسمانی، خاکی ، قائم شهری
و...


