تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دامغان
والا پيامدار! محمد (ص)
گفتي که  يک ديار
هرگز به ظلم و جور نمي ماند
بر پا و استوار .
آنگاه،
تمثيل وار کشيدي
عباي وحدت،
بر سر پاکان روزگار .
در تنگ پر تبرک آن نازنين عبا
ديرينه، اي محمد (ص)
جا هست بيش و کم
آزاده را که تيغ کشيده ست بر ستم!؟
نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 6 قبل از ظهر | لینک ثابت |

ظريفی را پرسيدند خوشبختی چيست؟

پاسخ گفت: وضعيتی که فزون بر آن آرزويی نباشد دارنده را.

 و باز پرسيدند که خوشبخت کيست؟

گفت:کسی که آرزويی فزون بر وضعيتش نداشته باشد...

گفتند که اين سکون است، ساکن خوشبخت است؟

بازگفت:هيچ آزادمردی خوشبخت نيست..

       (؟)

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 2 قبل از ظهر | لینک ثابت |

ارغوان

ارغوان، شاخه هم خونِ جدا مانده من!
آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته ست هنوز؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آفتابي به سرم نيست.
از بهاران خبرم نيست.
آنچه مي بينم ديوار است.
آه، اين سختِ سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفَس
نفسم را برمي گرداند.
ره چنان بسته كه پروازِ نگه
در همين يك قدمي مي ماند.

كورسويي ز چراغي رنجور
قصّه پردازِ شبِ ظلماني ست.
نفَسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست.

هر چه با من اينجاست
رنگِ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشيِ اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموشِ فراموش شده،
كز دَم سردش هر شمعي خاموش شده،
يادِ رنگيني در خاطر من
گريه مي انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دلِ من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزايِ دل ما مي آيد؟
كه زمين هر سال از خونِ پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد؟

ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درّه غم مي گذرند؟

ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره بازِ سحر غلغله مي آغازند،
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگير،
به تماشاگهِ پرواز ببر.
آه، بشتاب كه هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند.

ارغوان بيرق گلگونِ بهار
تو برافراشته باش ....

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 5 بعد از ظهر | لینک ثابت |