تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دامغان

باز باران                                                                                          

باز باران  باترانه

می خورد بر بام خانه"

یادم آید کربلا را

دشت پر شور ونوا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلا ن نالان زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران

با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد وعطشان

با گهرهای فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ وخمی در حسرت لبهای ساقی

چشم در چشمان هم آرام وسنگین

می چکد آهسته از چشمان سقا برلب این رود پیچان

باز باران

باز هم اینجا عطش ، آتش ، شراره

جسم ها افتاده بی سر

پاره پاره

می چکد از گوش ها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت وسینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق وسیلی

چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی

وندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر زناله

پای خسته

دلشکسته

روبرو

بر نیزه ها خورشید تابان

می چکد از نوک سرخ نیزه ها برخاک سوزان

باز باران

باز باران

قطره قطره

می چکد از چوب محمل

خاک های چادر  زینب

به آرامی شود گل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

آری آری

باز سنگ و  باز باران

آری آری

تا نگیرد شعله ها دردل زبانه

تانگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تانبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

بر فراز خیمه/ کاش می بارید  باران  ....

                                                          علی اصغر کوهکن

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در شنبه پانزدهم بهمن 1384 ساعت 2 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شايد كه خواب بودم و در نيمه شب،

 

اين گوشه در پناه سكوتي كه هست و نيست
در سايه سخاوت
لبريز
در ابتداي كوچه پاييز

برگي به آرزوي بهاري نشسته است
...
آري شكسته
است...
...
رگ- برگ هاي ترد مرا، باد، بي امان

 

يا دست آرزو به خيالي سپرده ام...
...
يا آن كه مرده ام
...

چندين هزار كوه و بيابان سرد و سخت...
...
يا چند تاج و تخت
...
...
چندين
بهار گرم و زمستان سرد رفت؟

 

از روزهاي سبز رسيدن گذشته است؟!

دير آمدم؟

از پشت كوه آمده شاعر...
غريب و منگ
...
بر
شانه هاي خسته او، كوله بار سنگ
شاعر، به آرزوي شما شعر گفته است

 

شايد كه خواب بودم و در نيمه شب، ولي...
-
مثل زلال اشك
-
افتاده ام به دامن مولاي مان علي
...
وقت سحر به سينه برگي
چكيده ام
برگي كه پيش پاي شما، سبز مي شود

...
من، ناگهان رسيده ام از عمق
لحظه ها
آرام و بي صدا

انگار از تبسم خورشيد زاده ام

دل را به نور و گرمي
و لبخند داده ام
...
شايد كبوتر م

پر، باز كرده ام

شايد براي دانه يي از
دست حسرتي
تا گنبد دعاي تو پرواز كرده ام


اين گوشه، در پناه سكوتي كه هست
و نيست...
دستي به آرزوي عنايت، شكفته است

شاعر، تمام حرف دلش را نگفته
است
...
شاعر، اگر چه زخمي و تلخ و شكسته است

فرياد
مي زند:
دست مرا بگير
! .

 

شعر از سید محمد سادات اخوی

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت |