تبليغاتX
گروه ادبیات فارسی دامغان

 « ن والقلم وما یسطرون »

معلّم عزیز:

واژه از ذهن تو معنا گرفت ،علم از زبان تو راه خود را جست وعشق از دستان تو جاودانگی یافت

                                 کو ه ها استقامت را در کلاس تو آموخته اند

                                   رودها از تو جاری اند

                                  وبا توجاری اند

                    زبان تمام قناری ها از بهار باغ های تو سخن می گویند ۰

                    هفته ی معلّم گرامی باد

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384 ساعت 0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

                  مرغک معصوم

نگفتندش چو بيرون مي كشد از زادگاهش سر
 كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت
را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است

نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
 پريد از جان پناهش مرغك معصوم
 درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
 به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
 نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
 سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
 عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
 پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
 نگفتندش كجا بايد فرود آيد
 همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است

دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
 صدف با خويش
 دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
 چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد
، پريشان مرغك معصوم ؟

از کتاب آخر شاهنامه

 

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در جمعه نهم اردیبهشت 1384 ساعت 10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

میلاد معطّر تبسّم سبز هستی ،مبلغ عشق ومهر ورزی ،مبشّر خرد     وآگاهی،حضرت محمّد(ص) بر همگان مبارک باد   

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384 ساعت 2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 نگاهی به جامعه‌شناسي اساطيردر شاهنامه      

 

حكيم ابوالقاسم فردوسي از شاعران برجسته سبك خراساني است و شاهنامه ـ شاهكار اين فرزانه ـ كتابي است كه شناسنامه ملي ايران تلقي مي‌شود.

شاهنامه منظومه‌اي از شادي ها، ناكامي ها، اندوه‌ها و موفقيت ها ست. او شرايط زمانه‌اش را در قالب شخصيت‌هاي نمادين مطرح مي‌سازد.

گستره اين كتاب ميدان كارزار دو نيروي خير و شر و به عبارتي نور و ظلمت با اهورا و اهريمن است. جدالي نابرابر كه سرانجام به پيروزي خير منتهي مي‌شود.

حكيم طوس اين امور انتزاعي را در قالب شخصيت‌هايش پيكرينه مي‌سازد. رستمي مي‌آفريند كه خواستار بقاي نام ايران و نيكي است و در مقابلش لشكري از ديوان و ديو سيرتان قرار مي‌دهد.

شاهان شاهنامه همانند رب النوعهاي يونان باستان مظهري از پديده‌هاي موجودند.

 فردوسي شخصيتهاي نخبه خود را از بين مردم انتخاب مي‌كند. آنان انسانهايي هستند مثل ديگر آدميان اما رب النوعهاي يونان در نظام خلقت فراتر از آدميانند و آنچه آنها را از ديگران ممتاز مي‌سازد نيرويي است تحت عنوان «فره‌ ايزدي» شخصيتهاي شاهنامه، حاصل عصر تفكر نيمه‌تجريدي آدميان‌اند. با رشد علوم، ذهن انسانها از مرحله استدلال لاهوتي به تفكر ناسوتي مي‌رسد.

فرزانه توس در جامعه‌اي مي‌زيست كه تحرك عمودي در آن به ندرت صورت مي‌گرفت. وي در منظومه‌اش نظام طبقاتي را حاصل عملكرد پادشاه كه مظهر قدرت كارگزاري است مي‌داند و اذعان مي‌دارد كه:

«جمشيد قهرمان بزرگ اسطوره‌اي به نرم كردن آهن افزار دست برد و از كتان و ابريشم و موجامه، دوخت و طرز شستن آن را آموزاند.»

آنگاه مردم را به طبقاتي چند تقسيم كرد:

نخستين طبقه، «اصحاب دين» بودند كه به پرستش خدا اشتغال داشتند.

اعضاي اين طبقه در معبدهايي كه در دل كوهها بنياد شدند گرد آمدند و به اقامه شعائر ديني پرداختند.

طبقة دوم «جنگاوران» بودند كه عهده‌دار دفاع از آب و خاك شدند و مقامي بس مهم به‌هم رسانيدند.

طبقه سوم شامل «كشتكاران» مي‌شدند كه در پرتو مساعي خويش عمر مي‌گذراند ند و مردمي سخت آزاده محسوب مي‌شدند و كشور نيز به بركت كار آنان آباد بود. همواره خاطري انديشناك داشتند و براي تأمين معيشت خود تلاش مي‌كردند. در چنين جامعه‌اي است كه كاوه آهنگر انقلاب مي‌كند، اما فريدون شاهزاده زمام امور را به‌دست مي‌گيرد، زيرا كاوه پايبند به طبقه اجتماعي خويش است. و در همين جامعه است كه سي و پنج سال تلاش فرهنگي شاعر ناديده انگاشته مي‌شود.

         سي و پنج سال از سراي سپنج        بسي رنج بردم به اميد گنج

         چو بر باد دادند رنج مرا                    نبد حاصلي سي و پنج مرا

 

دبيران كه قشر روشنفكر جامعه‌اند، ارزشهاي گروهي را زير پا نهاده، به بد گويي حكيم توس نزد شاه مي‌پردازند:

        حسد برد بدگويي بر كار من               تبه شد بر شاه بازار من

فردوسي نمودي از روشفنكران انقلابي است. او خواستار تحقق جامعه‌اي است كه رستم هايش سر ديوان را ديهيم خويش مي‌سازند و از اين روست كه خطاب به سلطان مي‌گويد:

   ايا شاه محمود كشور گشای                    زمن گر نترسی بترس از خدای

   گرايدون كه شاهی به گيتي تر است          بگويي كه اين خيره گفتن چراست

     ند يدي تو اين خاطر تيز من                   نينديشي از تيغ خونريز من

اسطوره پردازي

 

(رستم و اسفنديار)

داستان رستم و اسفنديار تراژدي‌اي است كه از دو شخصيت مثبت تكوين يافته و همين امر قضاوت را بر شنونده دشوار مي‌كند كه رستم كشته شود يا اسفنديار.

اسفنديار غسيل دست زرتشت پيامبر است. پهلواني است كه خونش بلاي جان قاتل خواهد شد و رستم دليري است كه اگر كشته شود زابلستان و دودمانش بر باد خواهد رفت.

رستم تماميت اراضي يك تمدن است و اسفنديار وسيله‌اي نيكوست كه براي هدفي شوم قرباني مي‌شود.

فرزانة توس داستان را با توصيفي از بهار(كه مظهر رستخيزي طبيعي است) مي‌آغازد، اما بهاري كه غم از شاخ و برگش مي‌ريزد. بهاري كه بيانگر وقوع حادثه‌اي خونين است.

به پاليز بلبل بنالد همي

گل از نالة او ببالد همي

شب تيره بلبل نخسبد همي

گل از ياد و باران نجنبد همي

من از ابر بينم همي باد و نم

ندانم كه نرگس چرا شد دژم

ندانم كه عاشق گل آمد گر ابر

كه از ابر بينم خروش هژبر

سرشك هوا بر زمين شد گوا

به نزديك خورشيد فرمانروا

كه داند كه بلبل چه گويد همي

به زير گل اندر چه بويد همي

نگه كن سحرگاه تا بشنوي

ز بلبل سخت گفتن پهلوي

همي نالد از مرگ اسفنديار

ندارد بجز ناله زو يادگار

ز آواز رستم شب تيره ابر

بدرّد دل پيل و جنگ و هژبر

اسفنديار فرزند گشتاسب پادشاه است. پدرش مردي است ظالم و او براي تصاحب حكومت ،هفت‌خوان بلا را پشت سر مي‌گذارد، اما با خلاف وعده پدر مواجه مي‌شود. اسفنديار حكومت را براي برقراري عدل مي‌خواهد و سرانجام بر سر اين سودا جان خويش را قرباني مي‌سازد، زيرا گشتاسب او را به جنگ كسي مي‌فرستد كه طبق گفته پيشگويان مرگش به دست اوست و او كسي جز رستم نيست.

اسفنديار رويين‌تني است كه تنها از ناحيه چشم آسيب‌پذير است، زيرا هنگاي كه زرتشت غسلش مي‌داد بنا به غريزه كودكي چشمان خود را بسته بود.

فردوسي با ترسيم اين حالت به خواننده خويش مي‌فهماند كه اسفنديار نمودي از يك ايدئولوژي است كه برخلاف پاكي‌اش فاقد چشم بصيرت است و تنها هدف را مي‌كاود و يك راه برمي‌گزيند و مكتبي آسيب پذير است.

هنگامي كه لشكر اسفنديار به زابلستان مي‌رسد رستم او را از كارزار نهي مي‌كند و به صلح فرامي‌خواند:

نشينيم و گفتار فرخ نهیم            و از آن پس يكي خوب پاسخ دهيم

اما شاهزاده جوان سرباز مي‌زند.

توين بي در نظريه‌ «كشاكش و پاسخ» مي‌گويد:

«هر جامعه در مسير خود همواره با رشته‌اي از حوادث روبه‌رو مي‌شود. اين حوادث ممكن است طبيعي باشند مانند زلزله، سيل، خشكسالي، آتشفشان و غيره و يا ممكن است ماهیتي اجتماعي داشته باشد چون جنگ و بحران اجتماعي.»3

«توين‌بي» مي‌افزايد: «اگر در شرايط بحراني، يك تمدن بتواند به اين بحران پاسخي مقتضي و كافي بدهد نه تنها از خطر دور مي‌ماند بلكه گامي هم در جهت تكامل برمي‌دارد و اگر قادر به چنين كاري نباشد راه قهقرا پيش مي‌گيرد.»4

رستم در صدد آن است كه به بحران موجود پاسخي مناسب دهد اما اسفنديار سركشي مي‌كند. حتي آنجا كه رستم به او مي‌گويد: اگر تشنه خون ريختني، بيا تا لشكريان هر دو سوي با هم بجنگند و ما نظاره كنيم:

بگو تا سوار آورم زابلي

برزمند با جوشن كابلي

و اسفنديار پاسخ مي‌دهد:

مبادا چنين هرگز آيين من

سزا نيست اين كار در دين من

كه ايرانيان را به كشتن دهيم

خود اندر جهان تاج بر سر نهيم

رستم پاسخي ديگر به بحران مي‌دهد، اما تيرش به سنگ مي‌خورد. او خواهان بقاي اصل و اصلاح در فرع است و به عبارتي رفرم را مي‌طلبد، اما اسفنديار خواستار خود رستم است. او مي‌خواهد بنياد را به تسخير خويش در آورد و به عبارتي اصلاح ساختاري كند و از آنجا كه هر انقلابي با خونريزي همراه است، رستم خويش را براي كارزاري نابرابر مهيا مي‌سازد.

اسفنديار نمودي از جامعه‌اي است كه هرگونه تعامل و مبادله بين جوامع را نفي مي‌كند و جامعه‌اي كه در آن مبادله مردود شمرده شود، جامعه‌اي است ايستا كه فاقد پويايي لازم است:

به ايوان رستم مرا كار نيست

ورا نزد من نيز ديدار نيست

حال دو سوار روياروي هم قرار گرفته‌اند.

رستم براي آخرين بار اسفنديار را از جنگ نهي مي‌كند. ترفند او رجزخواني است. او افتخارات ملي‌اش را به رخ اسفنديار مي‌كشد تا به او بفهماند كه وي نيز ايراني است و براي حفظ اين آب و خاك كوشيده است:

زمين را همه سر به سر گشته‌ام

بسي شاه بيدادگر کشته‌ام

چو من برگذشتم ز جيحون بر آب

ز توران به چين رفت افراسياب

برفتم به تنها به مازندران

شب تار و فرسنگهاي گران

نه ارژنگ ماندم نه ديو سپيد

نه سنجه نه اولاد غندي نه بيد

همان از پي شاه فرزند را

بكشتم دلير خردمند را

كه گردي چو سهراب ديگر نبود

به‌ روز و به مردي و رزم آزمود

ز ششصد همانا فزون است سال

كه تا من جدا گشتم از پشت زال

همي پهلوان بودم اندر جهان

يكي بود با آشكارم نهان

رستم اذعان مي‌دارد كه در راه وطن پسر خويش را كشته است و نيز مي‌گويد كه ششصد سال بر وي مي‌گذرد. او نماينده تمدني كهن است كه در راه آرمانش فرزندانش را قرباني مي‌كند.

اما اسفنديار نيز چونان رستم به رجزخواني مي‌پردازد:

هر آن‌كس كه برگشت از راه دين

بكشتم به ميدان توران و چين

گريزان شد ارجاسب از پيش من

بدان سان يكي نامدار انجمن

به مردي ببستم كمر بر ميان

همي رفتم از پس چو شير ژيان

شنيدي كه در هفت‌خوان پيش من

چه آمد ز شيران و آن اهرمن

به چاره به رويين دژ اندر شدم

جهاني بر آن‌گونه بر هم زدم

رجز خواني در حقيقت تبليغاتي است كه براي تضعيف روحيه حريف به كار مي‌رفت، زيرا گاه آثار رواني ناشي از رجز كارسازتر از تيغ مي‌شد.

اسفنديار همچنين تصميم به جنگ دارد و رستم نيز ناگزير سوار رخش آمادة مصافي خونين مي‌شود.

در اين قسمت از داستان، فردوسي به پيش‌بيني حادثه مي‌پردازد. پيشتر گفتيم كه ساختار داستان به گونه‌اي است كه قضاوت بين رستم و اسفنديار را بر خواننده دشوار مي‌سازد، اما در اين قسمت شاعر ناخودآگاه از رستم جانبداري مي‌كند آنجا كه مي‌گويد:

ببينيم تا اسب اسفنديار

سوي آخور آيد همي بي‌سوار

و يا باره رستم جنگجوي

به ايوان نهد بي‌خداوند روي

با يك مقايسة سطحي بين اين دو بيت خواهم ديد كه حكيم توس در روايت اسطوره (كه بايد جانب بي‌طرفي را رعايت كند) به برشمردن امتيازهاي رستم نسبت به اسفنديار مقدس مي‌پردازد0

فردوسي نمي‌تواند ششصد سال خدمت پهلوانش را ناديده انگارد. جنگ آغاز مي‌شود. جنگي نابرابر، جنگ مشت و سندان، نبرد پهلواني پير با جواني رويين‌تن، دلير زابلي درمانده مي‌شود، از اينجاست كه از سيمرغ ياري مي‌طلبد و او رستم را به ترفندي رهنمون مي‌سازد. ترفندي كه سرانجامش مرگ اسفنديار است.

سيمرغ نمودي از يك تفكر عقلايي است. انديشه‌اي كه جدا از ارزشها ،هدف را برمي‌گزيند و رستم نماينده جامعه‌اي است كه رايزني در آن معمول است.

جامعه‌اي با تعاملات وسيع، و اسفنديار تفكري اهورايي است كه لاهوتي مي‌انديشد، انديشه‌اي كه مكاني در عالم خارج ندارد.

رستم بعد از آنكه اسفنديار را كور مي‌سازد بر سر جسد ش مي‌گريد:

سواري نديدم چو اسفنديار

زره دار با جوشن كارزار

چو بيچاره برگشتم از جنگ اوي

بديدم كمان و بر و چنگ اوي

سوي چاره گشتم ز بيچارگي

ندادم بدو سر به يكبارگي

زمانه ورا در كمان ساختم

چو روزش سرآمد بينداختم

و اعتراف مي‌كند كه با ترفند بر اسفنديار غالب شده است و اين بيانگر بلند همتي رستم است.

اسفنديار در آستانه مرگ خردمندي بيناست. فارغ از تعصب، شهوت و شهرياري. گويي آن‌گاه كه چشمهايش جاودانه فرو بسته مي‌شود درست در همان دم چشم دلش گشوده مي‌شود.

با ديدگاني باطن‌بين چگونگي زندگي گذشته‌اش را كه در كار گذشته است مي‌بيند. آنچه را كه مي‌دانست و نمي‌توانست اينك مي‌بيند. در آفتابي كه خود پرتوي از آن است نظر مي‌كند و مي‌بيند از كجا آمده و با چه دستي به كجا رانده شده است و دست ستمكار گشتاسب را مي‌شناسد:

چنين گفت با رستم اسفنديار

كه از تو نديدم بد روزگار

زمانه چنين بود و بود آنچه بود

نداند كسي راز چرخ كبود

نه رستم نه مرغ و نه تير كمان

به رزم از تن من نبريد جان

كه اين كرد گشتاسب با من چنين

برو بر نخواهم به جان آفرين

بلاي جوامع بسته اين است كه همواره بعد از تجربه به نتيجه مي‌رسند و در پي آن نيستند كه علاج واقعه را پيش از وقوع بكنند.

راههاي رفته را دوباره مي‌روند و هنگامي كه به نتيجه نرسيد ند دوباره باز مي‌گردند. اما تفكر عقلايي بينشي است آنفورماتيك كه به تبادل اطلاعات در جهت رسيدن به كمال مطلوب معتقد است.

 

به  نقل از  مجله ي الفبا (  ماهنامه ي داخلي  حوزه ي  هنري)

 

 

نوشته شده توسط اُمّی ( معلم ادبیات ) در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت |